X
تبلیغات
رایتل

نقد کتاب تصوف در ترازوی قرآن وسنت

پنج‌شنبه 22 فروردین‌ماه سال 1392

بسم الله الرحمن الرحیم

 تصوف بر شاهراه قرآن وسنت نقد کتاب تصوف در ترازوی قرآن وسنت

تهیه وتنظیم: رحمن بخش سپاهی

  الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله وصحبه  اجمعین

چندی پیش رساله ای با نام (تصوف در ترازوی قران وسنت ) نوشته شخصی به نام محمد جمیل زینو نشر یافت که مطالب آن مشحون از موارد کذب و نادرست و مخالف عقائد اهل سنت وجماعت بود لذا آنچه در زیر مورد بحث وبررسی قرارگرفته پیرامون نفی یا اثبات عقیده ای خاص و جدل ومناقشه نبوده و صرفا بیان حقائق و مشخص نمودن عقائد اهل سنت و جماعت (چه اهل تصوف و چه غیر اهل تصوف ) است که مؤلف (محمد جمیل زینو) خود و کتابش را به آنان نسبت می‌دهد اما آنچه نگاشته با باورهای راستین اهل سنت واقعی، همخوانی ندارد، که به برخی از موارد آن اشاره می‌گردد.

متن کامل را در ( ادامه مطلب ) ببینید

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 تصوف بر شاهراه قرآن وسنت نقد کتاب تصوف در ترازوی قرآن وسنت

تهیه وتنظیم: رحمن بخش سپاهی

  الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله وصحبه  اجمعین

چندی پیش رساله ای با نام (تصوف در ترازوی قران وسنت ) نوشته شخصی به نام محمد جمیل زینو نشر یافت که مطالب آن مشحون از موارد کذب و نادرست و مخالف عقائد اهل سنت وجماعت بود لذا آنچه در زیر مورد بحث وبررسی قرارگرفته پیرامون نفی یا اثبات عقیده ای خاص و جدل ومناقشه نبوده و صرفا بیان حقائق و مشخص نمودن عقائد اهل سنت و جماعت (چه اهل تصوف و چه غیر اهل تصوف ) است که مؤلف (محمد جمیل زینو) خود و کتابش را به آنان نسبت می‌دهد اما آنچه نگاشته با باورهای راستین اهل سنت واقعی، همخوانی ندارد، که به برخی از موارد آن اشاره می‌گردد.

 1ـ مولف در صفحة 3 و در ذیل عنوان منشا پیدایش مسلک تصوف، جملة (ترکنا بغداد و قد احدث الزنادقة فیها شیئا یسمونه السماع: زمانیکه من بغداد را ترک نمودم زندیقها در آن شهر چیزی را اختراع کرده و آنرا  سماع نامگذاری کرده بودند) را به امام شافعی نسبت می دهد، بطور کلی باید گفت، هر فرد آگاه و محققی می‌داند که در یک مقاله و تحقیق علمی ، نقل قولها باید با ذکر منبع و جملات، هم بدون کم و کاست و تحریف لغوی و معنایی ارائه گردد وگرنه، ذکر گفته‌های اشخاص بدون نام مأخذ، نه تنها هیچ ارزش علمی ندارد، بلکه هیچگونه نتیجه‌ای نیز، نمی‌توان از آن گرفت فلذا همانطور که خوانندة کتاب مورد بحث می‌بیند، مولف اشاره‌ای به منبع جملة منسوب به امام شافعی نکرده و درضمن بصورتیکه بیان می‌شود به تحریف لغات و معنی آن نیز پرداخته است . ابن تیمیه در کتاب التحفه العراقیه  فی الاعمال القلبیه صفحة 78 جمله منسوب به امام شافعی را به صورت زیر ذکر می‌کند: (خلفت بغداد و قد احدث الزنادقه فیها شیئا یسمونه التغییر یصدون به الناس عن القرآن -یعنی : بغداد را پشت سر گذاشتم و زنادقه درآن شهر چیزی را  به نام ( تغییر ) احداث کرده و به وسیلة آن مردم را از قرآن باز میداشتند)). چنانچه دیده می‌شود  مولف، کلمه (التغییر )را  به  سماع تبدیل نموده و در ضمن فرض نموده که  هر نوع سماعی با سماع صوفیان یکی است  حال اگر به  لغت‌نامه‌ها مراجعه کرده و معنی (التغییر ) را بیابیم، معنی آن ، آواز خواندن با زاری و مویه است (رجوع کنید به فرهنگ لاروس ، دکتر خلیل الجر،ج1 ص65)، و آواز با زاری و مویه نه در هنگام شادی و وجد ، بلکه در حال  اندوه و ناراحتی همچون  عزا ، انجام می گردد که با  سماع تفاوت آشکار دارد.  و کسی  نمی داند مؤلف بر چه اساسی( التغییر) را  به سماع تحریف نموده و  باز هم بدون هیچ دلیل و مدرکی ادعا می‌کند که منظور امام شافعی از زنادقه همان صوفیان است . حال خوانندة محترم خود قضاوت می‌نماید که با وجود تحریف آشکار مولف در کلام منسوب به امام شافعی و با جابه جایی واژه‌ای به جای واژة دیگر که هرکدام معنی خاصی دارند آیا می‌توان چنین نتیجه‌گیری نمود ؟ در ضمن واژة زنادقه هم، واژه ای کلی بوده و در قدیم بر هر کس که اعمالش از دایرة شرع بیرون می‌رفت، اطلاق می‌گردید  و سماع صوفیان هم مراسمی بوده که در آن ذکر خداوند و مدیحه‌خوانی پیامبر(ص) و دیگر اشعار مذهبی  همراه  با ضرب دف یا بدون آن و بصورت دسته جمعی انجام  می‌شد و قطعاً با رقص و پایکوبی که پاره‌ای از مردم  بی بند و بار و بعضاً متمول و درباری در مراسم‌هایی چون ازدواج وانجام داده‌اند، متفاوت بوده است . اما اینکه مؤلف (تغییر ) را  به (سماع ) تحریف و (سماع صوفیان) را  که توضیح داده شد، همان رقص و پایکوبیِ زنادقه و خوشگذرانها و لوطیان می‌داند، امری  خلاف واقع و نادرست  است. در همین بخش مؤلف باز هم بدون نام بردن از منبع ، جملة دیگری را به امام شافعی نسبت می‌دهد (لو ان رجلا تصوف فی اول النهار لا یاتی الظهر حتی یکون احمقاً- یعنی: اگر کسی در اول روز صوفی شود هنوز ظهر نشده احمق گشته است). اگر کسی با ادبیات عرب اندک آشنایی داشته باشد  میداند که فعل ( تَصَوَّفَ )که درمتن به کار رفته از باب (تَفَعُّل) بوده و دارای 3  معنی زیر است:1-آن مرد صوفی شد   2- آن مرد لباس پشمین پوشید   3- آن مرد تظاهر به صوفی بودن نمود (مانند فعل تَشَجَّعَ:یعنی تظاهر به شجیع بودن کرد)

حال همین جمله را که مولف به امام شافعی منسوب میکند با شعر زیر که از مشهور ترین اشعار امام شافعی است، مقایسه کنید :

           فقیها و صوفیا فکن لیس واحدا             فانی وحق الله ایاک انصح

           فذلک قاس لم یذق قلبه تقی               و هذا جهول کیف ذوالجهل یصلح

دیوان امام شافعی صفحة 64 تصحیح دکتر بدیع یعقوب

یعنی: (هم فقیه و هم صوفی باش نه فقط یکی از آنها ، بخدا قسم که  هدف من تنها نصیحت  است و بس، چراکه فقیه غیر صوفی قاسی‌القلب است و دلش لذت تقوی را نمی‌چشد و صوفی بدون علم جاهل است و اصلاح نمی گردد.)

چگونه است که امام شافعی از طرفی (بنا به گفتة مولف و یا ترجمة غلط مترجم کتاب) صوفی شدن را، حماقت دانسته و از طرف دیگر، مردم را به صوفی بودن تشویق می نماید و در واقع آنرا  بُعد عملی دین و معادل (تقوی) می‌داند ؟  بی‌گمان امام شافعی کسی نیست که تناقض‌گویی نموده و خود را مصداق آیة (لم تقولون ما لا تفعلون چرا می گوئید آنچه خود عمل نمی‌کنید صف /12) گرداند. لذا با توجه به شعر مذکور و معانی واژة (تصوف) و قبول  این مطلب مهم که امام شافعی، امینِ امتِ پیامبر (ص) بوده و راهِ کج را به مردم توصیه نمی‌کند،  نتیجه می‌گیریم که یا جملة( لو ان رجلا تصوف) از امام شافعی نیست و یا معنی( تصوف) در آن ( تظاهر به صوفی بودن ) است نه (صوفی شدن).

قسمت دوم

مؤلف در صفحه 4 می نویسد: ( امام احمد نیز نفرت و بیزاری زیادی در گفته‌هایش از عقیده تصوف و افراد منتسب به آن دیده می شود) و به عنوان سند گفتة خویش داستان زیر را و باز هم بدون ذکر منبع نقل می‌کند: (فردی از امام احمد دربارة گفته‌های حارث محاسبی پرسید، ایشان درجواب فرمودند: راضی نیستم با آنها نشست و برخاست کنی) مطمئنا هر خوانندة منصفی نیک می‌داند که در این جملة منسوب به امام احمد، اساساً کوچکترین نشانه‌ای  از بیزاری و نفرت زیاد- که مولف ادعا دارد - به چشم نمی‌خورد آیا نمی‌توان فرض نمود، گفته‌های حارث محاسبی در حد درک و آگاهی مرد پرسشگر نبوده و امام احمد به همین دلیل او را از مجالست با ایشان منع نموده است . اگر به کسی گفته شود: با فلان کس نشست و برخاست مکن، آیا نشانة نفرت و دشمنی و مخالفت است؟ آیا زمانیکه سیدنا حضرت عمر، مردم عادی را از روایت حدیث منع کرد، نشانة مخالفت وی با حدیث و گفته‌های  پیامبر(ص) بود؟ هرگز …  پس دادن چنین حکم ناروایی به امام احمد هم،کاملاً  نابجا و غلط است. نویسنده در ادامه مینویسد: ( در حالیکه امام احمد از محتوای جلسات حارث آگاه بوده و می‌دانست که در آن جلسات توبه کرده و از تزکیة نفس و آلودگی به گناه بحث میکردند). با این وصف چگونه می‌توان باور کرد  امام احمد، نفرت زیادی از جلساتی داشته که در آن  صوفیان امر خدا و رسول را در توبه کردن و محاسبة نفس و یاد مرگ به مصداق آیات و احادیث، اجابت نموده اند ؟ کم نیستند آیاتی همچون  (یا ایها الذین آمنوا توبوا الی الله توبة نصوحا  : ای کسانی که ایمان آورده‌اید بسوی خدا توبه کنید، توبه ای نصوح‌وار-تحریم/8) و احادیثی چون ( اکثروا هاذم اللذات الموت: بسیار یاد کنید چیزی که از بین برندة لذتها است یعنی مرگ  - رواه  الترمذی و قال حسن – ریاض الصالحین امام نووی ص186) که همه را به یادکردِ مرگ و محاسبة نفس و توبه دعوت می نمایند، آیا امام احمد از افرادی نفرت داشته که اوامر خدا و رسول را، اطاعت می‌نموده اند؟ بی‌گمان خیر … همچنین دربارة ارتباط امام احمد و حارث محاسبی که نویسنده همچون دیگر تحریف‌هایش در کتاب – دشمنانه و ناخوشایند  ـ جلوه داده ابراهیم بن موسی بن محمد شاطبی حنبلی ( متوفی 790 ه‍ .ق) در کتاب( الاعتصام) خویش که در آن برخی اعمال و گفتار صوفیان را بررسی و نقد کرده  می‌نویسد: (امام احمد حنبل سلوک نفسانی و جلسات محاسبة نفس حارث محاسبی و یارانش را رد و نفی ننموده است) (الاعتصام ، ج1/230  چاپ قاهره). از طرف دیگر در بسیاری از تذکره‌ها و شرح حالهای اولیا و عرفا، ارتباط دوستانة امام احمد و عرفا ذکر شده است بعنوان نمونه (تذکره الاولیا-ص256،257  فریدالدین عطار)

قسمت 3

نویسنده در ص4 می نویسد: ( سپس در قرنهای سوم و چهارم هجری تصوف در میان ملت فارس به اوج خود رسیده و …. باز متاسفانه عقیده و منهج تصوف روز به روز در میان مسلمین فارس زبان و در عراق بیشتر شد). این جملات ، از دو جهت قابل بررسی است

یکم: اینکه ظهور و بسط و به اوج رسیدن تصوف را به فارس زبانان منتسب کردن ، کاملا نادرست است چون مسلمانان  درگذشته ملت واحدی بوده و تمام علوم و معارف اسلامی در همة نقاط جهان پهناور اسلام گسترش و بسط یافته و فرزندان رشیدِ امتِ پیامبر (ص) از هررنگ و نژادی در به ثمر رسیدن درخت سرسبز دین مبین، کوشیده‌اند. جالب است نویسنده برای اثبات مدعای خویش از منصور حلاج نام می‌برد، در حالیکه تمام مورخین متفقند که وی اگر چه اهل جنوب ایران بوده اما عرب زبان بوده و تا آخر عمر نیز  فارسی را یاد نگرفت، و اشعار فارسی منتسب به وی نیز جعلی است (برای نمونه رجوع کنید به :‌ 1-کتاب تاریخ فلسفه در جهان اسلام، محمد  شریف ، ج1 /482   و  2ـ  قوس زندگی حلاج، لویی ماسینیون، ص234  و 3- جستجو در تصوف ایران، عبدالحسین زرین کوب ج1 /131تا159) در ضمن تذکره‌های زیادی در احوال صوفیان نوشته شده که نشان می‌دهد، تصوف در میان تمام ملتهای مسلمان و از شرق تاغرب اسلام رواج داشته است، مثلا اسماعیل یوسف النبهانی الشافعی در کتاب (جامع کرامات الاولیا) به شرح حال بیش از 1000 نفر از عرفای مشهور پرداخته که اکثر آنها عرب زبان بوده‌اند

دوم: ‌بر فرض هم، که تصوف را فارس زبانان به اوج رسانده باشند، آیا این نشانة باطل بودن تصوف است در حالیکه در گذشته فارس زبانان در تمام علوم و معارف اسلامی خدمات ارزنده ای را به امت اسلام ارائه کردند مثلاً بزرگترین و مشهورترین محدثین اهل سنت و جماعت، فارس زبان بوده‌اند: ‌امام بخاری (محمد بن اسماعیل، متولد شهر بخارای خراسان قدیم) – امام مسلم (مسلم بن حجاج، متولد نیشابور خراسان) – امام ابو داود سجستانی(متولد سیستان) – امام ابن ماجه ( متولد قزوین)- امام نسائی (متولد نساء فارس)–    امام بیهقی(متولد خراسان). آیا به صرف فارس زبان بودن این بزرگواران و محدثین، باید علم حدیث را مردود دانست؟ قطعا خیر … آیا  امام سیبویه (متولد بیضاء شیراز) یا سید شریف زنجانی و عبدالقاهر جرجانی ( عالمان ادبیات عرب) و امام ابو منصور ماتریدی (امام عقائد و کلام و اهل ماوراءالنهر) و علامه سعد الدین عمر تفتازانی ( عالم علم کلام و ادبیات عرب) و صدها عالم و دانشمند دیگر،  فارس زبان نبودند؟ پس باید علم صرف و نحو و کلام و… را هم بدین دلیل که در میان غیر عربها به اوج رسید باطل و مردود  بدانیم؟!! و آیا چنین اندیشیدنی را بهایی هست؟...!!!

نویسنده در ادامه به انتقاد از خانقاههای صوفیان پرداخته  غافل از اینکه، خانقاهها در واقع مدارسی دینی بوده که در آن به تزکیه و تصفیة نفس و شناختن روان و علاج بیماریهای روحی و معنوی چون حسد و ریا و بغض و کینه و شرک و کفر و بی ایمانی و …  پرداخته‌اند، همچنانکه در بقیة مدارس اسلامی همچون نظامیه‌ها و مکتب‌خانه‌ها و …  مسلمانان به تحصیل علوم  فقه  و حدیث و ادبیات و … مشغول شده و این مدارس نیز همچون خانقاهها  بعدها بوجود آمد پس مولف باید آنها را نیز نفی می‌نمود . آیا در عصر پیامبر و صحابه، مراکزی با نام  نظامیه  و الازهر  و دار الحدیث و دار القرآن و… که اتفاقاً مؤلف خود را مدرس یکی از آنها خوانده وجود داشته است؟ پس بنا به گفتة مؤلف باید این مراکز را هم بدعتی در دین شمرد؟!!

قسمت 4

نویسنده در ادامه و در ص4 می‌نویسد: (در قرن ششم مردان زیادی از رجال تصوف ادعا کرده که از سلالة پاک  رسول الله(ص)  هستند و... و بدینوسیله تهمت ناروایی را به بزرگانی چون شیخ احمد رفاعی و شیخ بدوی و بقیة سادات زده و آنها را به سوءاستفاده از مردم و دروغگویی در منتسب‌کردن خود به سلالة حضرت می‌نماید. البته اینکه افراد سودجو در هر عصر وجود داشته و به طرق مختلف از دین و شخصیتهای دینی و منتسب کردن خود به حضرت رسول سوءاستفاده نموده‌اند جای انکار نیست، اما اینکه بزرگانی چون شیخ رفاعی و بدوی را بدون هیچ دلیل و مدرکی به کذب متهم نموده، امری نارواست چرا که اگر بگوییم این حضرات دلیلی برای سیادت خود ندارند، دلیلی برای انکار سیادتشان هم در دست نیست، آیا منطقی است از کسی برای اثبات چیزی، دلیل بخواهیم ولی خودمان برای انکارش دلیلی محکمه‌پسند در دست نداشته باشیم؟

در همین بند مؤلف  درویش را فرقه‌ای عجیب می‌خواند. در حالیکه واژة (درویش) ترجمة واژة عربی  (فقیر)  مأخوذ از آیة کریمة ( یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله : ‌ای مردمان شما فقیر درگاه الله هستید.  فاطر/15 ) می‌باشد

قسمت 5

زینو در ص5 با ادعایی کذب رواج عقیدة تصوف را مرهون تلاش حکومت فاطمی مصر می‌خواند که مخالف حکومت عباسیان بغداد بودند. در حالیکه از همان اوان تشکیل حکومت فاطمی مصر مشایخ و  عالمان صوفی و عرفا با فاطمیان به مخالفت پرداختند چنانکه امام محمد غزالی دو کتاب در رد آنها به نامهای (المستظهری و فضائح الباطنیه) نوشت. در ضمن لازم است خونندگان عزیز بدانند حکومت عباسیان  آنچنانکه مؤلف میگوید نبوده و از لحاظ عقیدتی، دو مقطع داشته‌اند که در مقطع اول معتزلی مذهب بوده و در همین ایام به آزار و اذیت شدید اهل سنت (چه اهل تصوف وچه غیر اهل تصوف) پرداختند مثلاً در همین مقطع   امامانی چون امام شافعی و امام مالک و امام احمد حنبل  به زندان عباسیان افتاده، چنانکه امام احمد بعدها در اثرشکنجه‌هایی که در زندان شده بود وفات یافت. تا اینکه  در مقطع دوم  یکی از خلفای عباسی (متوکل عباسی) عقائد اهل سنت را در کلام  پذیرفت

مؤلف در ادامه می نویسد: (در طول تاریخ اسلام بسیاری از علمای اهل سنت چون ابن تیمیه و ابن قیم و ابن کثیر و امام ذهبی با صوفیان و عقائدشان مبارزه نمودند)  البته این که علمای اسلام از یکدیگر انتقاد کرده‌اند، امریست غیر قابل انکار و در واقع جهت اعتلای فرهنگ و تمدن اسلامی لازم بوده است. اما اینکه مؤلف به غلط افرادی چون ابن تیمیه و این قیم را به عنوان علمای اهل سنت، مخالف کامل صوفیان معرفی کرده جای تأمل است، چراکه اولاً: مطابق سند زیر، ابن تیمیه مخالف مطلق  عقائد صوفیان و عرفا نبوده و تنها به انتقاد از برخی صوفیان و عملکردهای آنان می‌پردازد که این گروه (صوفی نما) حتی از طرف خود مشایخ صوفیه انکار و مورد انتقاد قرارگرفته‌اند. شیخ الاسلام ابن تیمیه در کتاب الفتاوی المصریه می‌نویسد:  (مردم دربارة صوفیه اختلاف دارند گروهی آنان را نکوهش کرده و گروهی آنان را برترین مردمان می‌دانند، اما درست آن است که آنان در اطاعت خدایند، برخی‌شان پرهیزگارند و برخی‌شان گناهکار، ما صوفیان  را به سه دسته تقسیم می‌کنیم: صوفیان حقایق، صوفیان ارزاق، صوفیان رسوم، اهل حقایق آنانی هستند که در اطاعت حق می‌کوشند و متقی هستند، اهل ارزاق کسانی هستند که از مال مردم می‌خورند و اهل رسوم از تصوف  فقط ظاهر را فهمیده‌اند...) ( الفتاوی المصریه، ص571  چاپ قاهره) همانطور که دیده میشود ابن تیمیه گروههایی از صوفیان را نفی می‌کند نه همة آنها را

 همچنین در (کتاب تاریخ  فلسفه در جهان اسلامی ج 1 /292) اثر دکتر حنا  الفاخوری  و دکتر  خلیل الجر که هر دو از اساتید  تاریخ  اسلام  الازهر هستند، آمده است (پیشاهنگان دشمنی با تصوف، خوارج و معتزله بودند اما اهل سنت علیه تصوف مگر در دوره‌های متأخر جبهه نگرفتند. چنانکه علمایی چون ابن جوزی و ابن تیمیه و ابن قیم،کسانی چون غزالی و ابوطالب مکی را محترم می‌داشتند و کتابهایشان را حجت می‌شمردند)

ثانیاً: خود ابن تیمیه و ابن قیم نیز به علت پاره ای از عقائدشان  همچون (1- نزدیک بودن عقائدشان دربارة حق‌تعالی با عقائد  فرقة مجسمیه  2- عدم وجوب  قضای نماز فوت شدة عمدی 3- معصیت بودن سفر برای زیارت مرقد مطهر پیامبر «ص» و ...) که مخالف عقائد اهل سنت و جماعت بوده، بارها مورد انتقاد شدید علمای معروف هر چهارمذهب اهل سنت و جماعت قرار گرفته‌اند. برخی از علما که برعلیه عقائد ابن تیمیه و ابن قیم کتابهای مستقل نوشته و یا در دیگر نوشته هایشان از آنان انتقاد نموده‌اند  در زیر ذکر می‌شود

  الف- شیخ ابن حجر عسقلانی در  کتاب الدرر الکامنه

  ب- امام محمد ذهبی در تاریخ خود مشهور به تاریخ ذهبی

  ج- امام تقی الدین السبکی در کتاب شفاءالسقام

   د- امام عبدالله یافعی در کتاب عبره الیقظان

  ه‍-  شیخ ابو محمد عبدالحق حنفی در کتاب جواهرالایقان فی حفظ الایمان 

و- احمد ابن حجر هیتمی شافعی در کتاب فتاوی الحدیثیه

ز-   شیخ عبدالرحمن عبدالله مفتی حنفی مکه در کتاب  شرح مواهب اللدنیه

 ح- محمد ایوب الفشاوی مفتی مالکیة مکه در کتاب فتاوی الحرمین

 ط-  احمد زینی دحلان مفتی شافعی مکه در کتاب الدرر السنیه فی‌الرد علی الوهابیه

قسمت 6

مؤلف در ص 5و6 می‌نویسد (شریعت اسلام در زمان پیامبر و صحابه و تابعین، چیزی به نام تصوف نداشته است و ...) و سپس نتیجه می‌گیرد که به همین علت تصوف بدعت است و باطل!!

 باید گفت در زمان پیامبر و صحابه و تابعین، علاوه بر کلمة تصوف و صوفی بسیاری از واژه‌ها و اصطلاحات، همچون، نحاه (عالمان نحو)، متکلم (دانایان کلام)، محدث، مفسر و ... نیز وجود نداشت و حتی علومی چون اصول فقه، اصول حدیث، بلاغت، کلام و ... و کارهایی چون  اعراب‌گذاری و حتی نقطه گذاری برای آیاتِ قرآن نیز در عصور بعد انجام گردید و در  عصر پیامبر و صحابه، به آن شکل و انسجام نبوده و بعدها  بوجود آمده و کم‌کم مصطلح شدند،  با این وصف آیا می‌توان آنها را بدعت و باطل بدانیم؟

باید گفت کج اندیشی در مورد بدعت افراد را به چنین  نظراتی رهنمون کرده است و گرنه صِرف نبود اصطلاح خاصی در قرون اولیة اسلامی، دلیل بر بطلان آن نیست. چرا که حضرت (ص) می فرماید (من سنَّ سنة حسنة فی الاسلام، فله اجرها و اجر من عمل بها من بعده من غیر ان ینقص من اجورهم شیئا. و من سنَّ سنة سیئة فی الاسلام کان علیه وزرها و وزر من عمل بها من غیر ان ینقص من اوزارها شیئا. – یعنی: ‌هرکس سنت نیکویی را  در اسلام بنیاد نهد پس برای او اجر خود و کسانی که بعدا به آن عمل میکنند خواهد بود بدون اینکه از اجر عاملین آن کم شود  و هرکس سنت ناروایی را در اسلام احداث کند گناه آن و کسانی که به آن عمل میکنند بر اوست بدون آنکه از گناه عمل کنندگان به آن کاسته شود  - رواه مسلم – ریاض الصالحین امام نووی ص70)  بنابر این حدیث شریف، معلوم میگردد که بدعت  آن چیزی نیست که در عصر پیامبر و صحابه وجود نداشته باشد، بلکه بدعت آن است که اساس اسلامی نداشته و مخالف  صریح آیات الهی یا سنت رسول (ص) باشد.   در همین رابطه جهت روشن‌شدن چگونگی مصطلح شدن واژة تصوف و صوفی بخشهایی از خاطرات استاد حسن البنا رهبر جماعت اخوان المسلمین به قلم خود وی را نقل می‌کنیم: (... چون در اوان قرن یکم هجری قلمرو دولت اسلامی بسط یافت و فتوحات روی داد، سیل درآمدها و مالیاتها به خزانه ریخت و نعمت و ثروت از هر سو بر دامن مسلمانان باریدن گرفت، در چنین شرایطی طبعاً مسلمانان روی به این ثروتها آورده و در برابر این تحول عمیق، یعنی- تبدیل زهد درخشان دوران پیامبر و صحابه به خوشگذرانی دوران بعد – جماعتی از نیکمردان پارسا و اندیشمندان با فضیلت و تقوی کمر به جنبش تبلیغاتی بسته و مردم را از فرورفتن در لذائذ زودگذر این جهانی بر حذر داشتند و بهره‌های فراموش شدة آن جهانی را یادآوری کردند، این حقائق هم مانند سایر علوم و معارف اسلامی کم‌کم مدون و منظم شد و به شیوة عملی درآمد، عملی برای تنظیم رفتار انسان و ارائة یک راه مخصوص از زندگی، طریقه‌ای که از یاد و پرستش خدا شروع و به رضای  وی می انجامد، این معارف از تصوف را که من آنرا علم تربیت و رفتار می‌نامم بدون تردید از مغز و صمیم اسلام است. انکارناپذیر است که عرفا رشد و تکمیل این علم را به مرتبه‌ای رساندند که کس نرساند و در زمینة درمان روان و تعالی وی گام از همه فراتر نهادند. بیگمان اینان مردم را به این روش در مسیر ادای فرائض و اجتناب از نواهی گروانیده‌اند...) (خاطرات حسن البنا – ص27 ) اگرچه استاد حسن‌البنا در ادامه به بعضی از عملکردهای برخی صوفیان اعصار بعدی انتقاداتی  می‌نماید، اما  این گفتار ایشان پیرامون منشأ تصوف ما  را رهنمون می سازد به اینکه بدانیم، تصوف در واقع بخش فراموش شدة دین یعنی عمل به احکام الهی بوده که جماعتی از رادمردان آنرا  احیا نمودند که بعدها این جماعت اهل تصوف نامیده شدند.

امام شافعی (رض) نیز در شعر مذکورکه در صفحة  4  همین نوشتار ذکر شد، اشاره می‌فرماید که فقیه بودن، عالم بودن به احکام دین است و صِرف وجود علم، الزامی را برای عمل ایجاد نمی‌کند و به همین علت توصیه می‌کند که از تصوف هم بهره باید جست تا قسی‌القلب نبود و همین می‌رساند که امام شافعی تصوف را نه تنها بدعت نشمرده بلکه بُعدِ  فراموش شدة دین، یعنی عمل به احکام می‌خواند.  پس با توجه به مطالب فوق می‌توان فهمید اگرچه کلمة تصوف و صوفی در قرون اولیة اسلامی نبوده، اما چیز تازه ای در دین نیست، بلکه بُعد عملی دین بوده که بعدها همچنانکه عالمان به احکام را (فقیه) خواندند، عاملین به آنرا نیز صوفیان نامیدند

قسمت 7

زینو در ص6  و در رد  نظر استاد ابوالحسن الندوی پیرامون تصوف که تصوف را نه رهبانیت بلکه ربانیت خوانده بود و حتی کتابی را نیز با نام (الربانیه لا رهبانیه) نگاشته، می‌نویسد: (من می‌گویم در منهج تصوف تزکیه‌ای وجود نداشته ... بلکه جز شرک و ریا و مخالفت با تعالیم اسلام چیزی ندارد). اگر چنین است پس این همه معارف معنوی که در کتابهای اولیا و عرفا گفته و نوشته شده چگونه از ریا و شر ک بر می‌خیزد؟ چگونه ممکن است افرادی چون مولانا جلال الدین  36000 بیت شعر مثنوی معنوی را  که تفسیر آیات و احادیث است بر اساس ریا و سرپیچی از اسلام سروده باشد؟ چه عقل سلیمی می‌تواند قبول کند آن همه مناجاتهای دلنشین و موحدانة عرفایی چون پیرهرات خواجه عبدالله انصاری، و نکات حکمی سعدی‌ها و هزاران اثر نوشتاری مشایخ طریقت‌ها که میراث تمدن اسلامی ماست، از شرک و کفر برخاسته باشد؟

دربارة خدمات ارزندة عرفا و صوفیان به مجموعة معارف اسلامی، تنها به مورد نشر اسلام در   پاره‌ای از نقاط جهان اسلام برگرفته از کتاب تاریخ تصوف اسلامی اثر دکتر عبدالرحمن بدوی  از اساتید تاریخ اسلام دانشگاه الازهر، اشاره می‌کنیم تا ادعای خلاف واقعِ نویسنده بیشتر آشکار شود ایشان در این کتاب می‌نویسند: ( اسلام در شبه قارة هند  با جنگها منتشر نشد بلکه از برکت وجود صوفیان طریقت‌های نقشبندیه و قادریه و چشتیه و کبرویه بود. همچنین طریقتهای قادریه  و شاذلیه و سنوسیه و... در انتشار اسلام در صحرای جنوبی آفریقای سیاه، در سنگال، در مالی، نیجر ، غنا، کنیا، چاد، و... سهم بزرگی ایفا کردند. خانقاههای مشایخ صوفیه مراکز مناسبی برای تبلیغ اسلام در میان بربرهای بت‌پرست غرب و قلب آفریقا  بود. صوفیان با طبقات مختلف مردم با فقیران و توده‌های عادی درآمیخته بودند و این نقش مهمی در گرویدن توده‌ها به اسلام داشت علاوه بر این صوفیان به خدمات اجتماعی اشتغال داشته و کارشان نیکویی و احسان به مردم و رعایت برادری و عدالت بود ـ  تاریخ تصوف اسلامی،  دکتر عبد الرحمن  بدوی ص46و47 ) آیا این‌گونه نشر دین و خدمت به مردم می‌تواند برخاسته از شرک و ریا و ... باشد؟ (فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه: پس بشارت ده بندگان من، آنان که سخن را می‌شنوند و از آنچه نیکوترست پیروی می‌نمایند  ـ زمر 17و18)

قسمت 8

مؤلف در صفحة 6 می‌نویسد: آنان فرقه‌های متعددی با نامهای تیجانیه، قادریه، شاذلیه و ... اختراع کرده ... در حالیکه شریعت مقدس اسلام از فرقه‌گرایی و حزب‌گرایی نهی فرموده است) اینکه اتحاد معنوی و قلبی  امت اسلام و عدم تفرقه و دشمنی میان آنان از امور واجب است جای هیچ تردیدی نیست، اما بی‌گمان  اختلاف در فروعات از طبیعت انسانی بوده و در واقع نشانة غنای فرهنگی آیین مقدس اسلام است. از طرف دیگر تنها صوفیه نیستند که دارای طریقت‌هایی با نامهای ذکر شده، می‌باشند چراکه اولاً تکثُّر نامها دلیل بر دشمنی قلبها نیست و ثانیا در احکام فقهی هم مذاهب مختلفی چون شافعیه و حنفی و مالکی و حنبلی، وجود دارد  که در صورت قائل شدن به رأی مؤلف، خدای ناخواسته باید آنها را نیز مصداق آیة ذکر شده توسط مؤلف دانسته در حالیکه مسلمین اگر چه در ظاهر و در پاره ای احکام و برداشتها مختلفند، اما در عمل یعنی هدف اصلی که عبادت و اطاعت از خدای واحد است، مشترک‌اند و یک دل و این مورد نظر و امر آیة شریفة مذکور است، برخلاف مشرکین که در واقع خدایانِ ناحق را پرستیده اما در ظاهر متفق و متحد بودند. در ضمن حضرت حق در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: (‌و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا: آنانکه برای ما می‌کوشند، به راههای خویش هدایتشان می‌کنیم - عنکبوت/69) همانطور که دیده می شود در این آیة شریفه، واژة (سُبُل:راهها) بکار رفته و نه سبیل، که فقط یک راه وجود داشته باشد و این ناظر بر تفاوت طبیعی نوع بشر و استنباطهای متنوع از احکام فرعی  است.

اما آنچه که منظور از عدم تفرقه و اتحاد امت اسلام است در احکام فرعی و فقهی نیست، بلکه در هدف و مقصد اصلی دین  یعنی، عبادت و اطاعت پروردگار یکتا  است. پیامبر گرامی اسلام در حدیثی می فرماید: (اختلاف اصحابی رحمة لکم – یعنی اختلاف اصحاب من برای شما رحمت است - اخرجه الطبرانی و البیهقی و الدیلمی من حدیث ابن عباس – رک به  سراج المنیر فی احادیث البشیر النذیر  تألیف امام سیوطی ص 70، ج1) چنانکه می بینیم حضرت اختلاف اصحاب خود را رحمت می داند نه فرقه فرقه شدن (آنطور که مؤلف می پندارد ). بنابراین در جایی که اصحاب پیامبر (ص) در پاره‌ای امور اختلاف داشته اند، بقیة امت نیز دارای تفاوتهایی در روشهای عمل به احکام و اوامر الهی خواهند بود که در نتیجة این اختلافات ظاهری و قابل قبول، مذاهب فقهی چون شافعی، حنفی  و حنبلی، مالکی و در شیوة عمل و سیر و سلوک دینی مذاهبی چون قادریه و شاذلیه و نقشبندیه و... بوجود آمده‌اند

قسمت 9

نویسنده در ص7 ضمن مطرح کردن بحث توسل به پیامبر(ص) و صالحین و اولیا، مینویسد: ‌(‌درخواست کمک و یاری از غیر الله، جز در امورات مادی شرک اکبر است)  و برای اثبات مدعای خود آیه کریمة (و لا تدع من دون الله ... یونس 101) را مطرح می‌نماید. حال اگر مطابق نظر نویسنده فعل (تدع) را (هرگونه درخواست از غیر خدا) معنی کنیم پس جملة اول وی که میگوید (درخواست از غیر خدا جز در امورات مادی شرک است) نقض می‌شود. چرا که مطابق برداشت مؤلف ازآیه هرگونه درخواست از غیر خدا خواه مادی یا غیر مادی شرک خواهد بود. و این تناقض‌گویی نشان از تفسیر نادرست آیه دارد چرا که منظور از (و لا تدع: وکسی را جز خدا مخوان) در آیة مزبور و تمام آیات دیگری که مترادفهای فعل (تدع) بکار رفته، عبادت نکردن برای غیرخدا  و کسی را جز خدا موثر واقعی ندانستن است و این دو مورد مصداق شرک هستند و مورد نهی آیه‌های کلام حق.  اگر اینگونه که مؤلف  می‌گوید که هر نوع درخواستی از غیر خدا و طلب کمک و یاری از دیگران شرک باشد، پس اساساً در هستی و از روز نخست،  موحد ی وجود نداشته است، چرا  که تمام انسانها، هر روزه برای برآوردن حاجات و نیازهای مختلف خود به وسایل مادی  و غیر مادی  روی می‌آورند . اما انسانِ مؤمن می‌داند که  در توسلش به پزشک، دارو  و ... در امورات مادی و به انبیا و صالحین در امورات مادی و غیر مادی-  موثرِ واقعی و برآورندة  حقیقی حاجات - حضرت حق است و بس، پس کسی که گویندة (یا رسول الله) می‌باشد، حضرت پیامبر را  مؤثر واقعی  نمی‌داند  بلکه ایشان را  وسیله برای طلب  خیر از درگاهِ  باریتعالی و برای رفع نیازش می‌داند، و با این جمله قطعاً مشرک نمی‌گردد .  آیا شخصی که در حال غرق شدن در آب است و به هر آنچه که ممکن است نجاتش دهد تشبث کرده و در خواست کمک و یاری  نماید (و ممکن است کسی هم نزدیک  او نباشد که کمکش کند ولی باز ندای استعانت سر می دهد) مشرک است؟ مطابق اندیشه‌ی نویسنده، بله، اما در نظر اهل سنت و جماعت، خیر. چون  همانطور که گفته شد شرک درخواست از غیر خدا  نیست، بلکه کسی را به غیر از خدا مؤثر دانستن است. بیماری که بیماریش با مراجعه به پزشک و خوردن دارو شفا می‌یابد، در درخواستش از پزشک برای معالجه و خوردن  دارو مشرک نمی‌گردد، بلکه آنچه ا و  را  به شرک نزدیک می‌نماید، مؤثرِ واقعی دانستنِ پزشک و داروست ، یعنی ایجاد شفا را به جای اینکه از خدا بداند به اشتباه از پزشک یا دارو دانسته و همین یعنی شرک که  نابخشودنی‌ترین گناه و خطای آدمی است اما تهمت شرک زدن به مسلمانان هم  بزرگترین تهمت  خواهد بود. بنابراین اینکه  به کسی که از سر محبتِ پیامبر و صلحا، در هنگام گرفتاریهای روحی و یا مادی و جهت برطرف شدن مشکلاتش، از آن بزرگواران طلب دعای خیر و استعانت (البته نه به معنی مؤثرِ حقیقی بودن، بلکه به معنی توسل جستن به جاه و قرب انبیا و اولیا در بارگاه قدس الهی) می‌نماید تهمتِ ناروای شرک بزنیم، قطعاً  نادرست و خلاف آیات قرآنی و احادیث نبوی است که نمونه‌هایی در زیر ذکر می‌گردد

(یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیلة، و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون   :ای کسانی که ایمان آورده‌اید بسوی خدا وسیله بکار گیرید، و در راه  وی تلاش و جهاد نمایید، باشد که رستگار شوید – مائده/35) همانطور که در آیه کریمه می بینیم، خداوند منان بکارگیری وسیله را به طور مطلق امر فرموده است و اطلاق کلی آن بر تمام آنچه موجب نزدیکی شخص به درگاه خدا میشود، درست خواهد بود. مثلاً درحدیث است که کسی عرض کرد، یارسول الله : اولیا الله چه کسانی هستند؟ و ایشان در جواب فرمودند: ‌اذا رؤوا ذکر الله یعنی هرگاه آنها را  ببینید به یاد خدا افتید (رواه المسلم)، یعنی حتی دیدن انسانهای نیک و دوستان خدا وسیله ای برای یاد و ذکر خداست.در سورة مبارکه یوسف حضرت یعقوب پیامبر مطابق آیه‌ی  قرآن جهت شفای چشم نابینایش،  پیراهن فرزندش را به چشم مالید، و خداوند منان هم چشمان حضرت یعقوب را شفا داد (فلما ان جاء البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیرا. و آنگاه که بشارت دهنده آمد، یعقوب پیراهن یوسف را بر چشمان خود مالید، پس چشمان او بینا گشت – یوسف/96 )

یعنی تبرک جستن به آثار صالحین و مقربان درگاه حق، همچون لباس آنها  وسیله برای رفع ناراحتی‌های آدمی است. در حالیکه حضرت یعقوب پیامبر خدا و قطعاً مستجاب الدعوه بوده و می‌توانست مستقیما برای شفای چشمانش از حق‌تعالی، درخواست نماید. اما وی پیراهن فرزند صالح خود را وسیله قرار داده  تا بواسطة آن خداوند، چشمانش را شفا دهد

حدیث مشهوری که از حضرت عثمان بن حنیف روایت شده (که  مردی اعرابی نزد رسول اکرم آمده و درخواست می‌کند که حضرت برای رفع بیماریش دعا نماید حضرت هم به او می فرماید: اگر می‌خواهی برایت دعا می‌کنم و اگر می‌خواهی صبر پیشه کن که بهتر است. و اعرابی، دعا برای شفا را درخواست می‌کند، پس پیامبر هم به او امر فرموده که پس از وضو گرفتن و ادای 2 رکعت نماز دعای زیر را بخواند: اللهم انی اسالک و اتوجه الیک بنبیک، نبی الرحمه، یا محمد انی توجهت بک الی ربی فی حاجتی هذه لتقضی اللهم فشفعه فی – یعنی: پروردگارا من از تو درخواست کرده و به وسیلة پیامبرت که پیامبر رحمت است رو بسوی تو میکنم، یا محمد (ص) من بوسیلة تو و برای رفع حاجتم  رو به سوی خدا آورده‌ام، ... رواه الترمذی و قال حسن صحیح ورواه ایضا  النسائی و الطبرانی و البیهقی و اخرجه الحاکم فی مستدرک و قال صحیح علی شرط البخاری). همچنانکه در حدیث شریف دیده می‌شود پیامبر خود به  مرد مراجعه کننده دستور توسل به جنابشان را می‌دهد و می فرمایدکه بگوید (یا محمد انی توجهت بک الی ربی). در حالیکه پیامبر عظیم الشان هم، قطعاً خود برای این مرد  دعا فرموده‌اند پس بر اساس این حدیث شریف، باید گفت قائلین کلماتی چون (یا رسول الله) که در هنگام مشکلات مادی و معنوی بیان می‌دارند مشرک نیستند بلکه مانند اعرابی مذکور، حضرت (ص) را وسیله به سوی خدا قرار می‌دهند. همچنانکه امام ابوحنیفه در قصیدة الدر المحتار خود  هنگام زیارت قبر پیامبر، خطاب به حضرت  می فرماید

   یا اکرم الثقلین یا کنزی الوری        جد لی بجودک و ارضنی برضاک

     انا طامع بالجود منک لم یکن        لابی حنـــیفه فی الانام  سواک

یعنی ای بزرگوار ثقلین و ای گنج هستی، به من لطف کن و از جود خودت به من  ببخش. من به لطف تو امیدوارم چرا که غیر از تو در  میان خلق کسی را ندارم. چنانکه در شعر امام دیده می‌شود ایشان با خطاب (یا اکرم الثقلین) حضرت را ندا کرده و از وی جود و بخشش می‌طلبد. حال اگرخطاب قرار دادن رسول الله (ص) را شرک بخوانیم، نعوذ بالله باید امام ابوحنیفه آن امام اعظم را هم مشرک بدانیم و این تهمت و گناهی بس عظیم و ناروا و نابخشودنی است

حدیث (اذا انتفلت دابة احدکم و هو بارض فلاة فلیقل یا عبادالله احبسوا فان لله عبادا یجیبونه – یعنی هر گاه حیوان کسی از شما در مکانی رم کرد و در رفت پس ندا زند: ای بندگان خدا  آنرا بگیرید. چرا که برای خدا عبادی هستند که این درخواست را اجابت می‌نمایند. رواه ابن السنی در مسند خویش – و امام سیوطی در  سراج المنیر فی احادیث البشیر النذیر ج1 /111و 112  و  امام نووی در کتاب الاذکار و قال مجرب) چنانکه درحدیث مذکور دیده میشود حضرت ندا زدن و درخواست کمک از عباد خدا را شرک ندانسته است.

حدیث (اذا ضل احدکم  شیئا او اراد عونا و هو بارض لیس بها انیس، فلیقل: یا عباد الله اعینونی، فان لله عبادا لا نراهم – یعنی: هرگاه یکی از شما چیزی را گم کرد یا کمکی خواست و درجایی بود که آنجا انیسی نداشت، پس بگوید: ای بندگان خدا کمکم کنید چرا که خدا را بندگانی است که شما آنها را نمی بینید،- رواه الطبرانی فی مسنده عن عتبه بن غزوان عن النبی(ص) در این حدیث نیز اشاره شده که عباد صالح خدا می‌توانند به انسان کمک کنند (البته باذن و امر خدا) و  این سنت الهی است که استفادة از وسایل مادی و معنوی را برای انسان قرار داده است

حدیث (ان لله ملائکه فی الارض سوی الحفظة، فاذا اصاب احدکم عرجة بارض فلاه فلیناد یا عبادالله اعینوا – یعنی: براستی که در زمین فرشتگانی هستند بغیر از ملائکة حفظه. پس هرگاه  در سرزمینی  دور افتاده، مشکلی شما را رسید، ندا بزنید: ای بندگان خدا کمک کنید – رواه البزار و حسنه الحافظ الهیثمی و قال رجاله ثقات) مطابق این حدیث نیز حضرت خود امر به درخواست کمک از عباد صالح و ملائکه نموده است

امام احمد در مسند خویش و همچنین امام ترمذی و طبرانی روایت کرده‌اند: که حضرت ابوبکر بعد از وفات پیامبر (ص) برسر جنازة مطهرشان حاضر شده و پس از بوسیدن  روی مبارک حضرت با حالت گریان فرمود: بابی انت و امی جلت حیا و میتا، یا رسول الله اذکرنا عند ربک – یعنی: پدر و مادرم فدایت باد یا رسول الله ای کسی که در حیات و ممات  با عظمتی، ما را نزد پروردگارت یاد کن - الدرر السنیه – احمد زینی دحلان مفتی مکه، ص34 و حقیقة التوسل، موسی محمد علی ص169 -170) چنانکه دیده میشود حضرت ابوبکر صدیق (رض) با ندای (یا رسول الله) جنازة حضرت را مورد خطاب قرار داده و از ایشان طلب دعای خیر در بارگاه حق می نماید. و اگر قرار باشد ندا زدن مردگان حرام و شرک باشد، این فرمایش حضرت ابوبکر، منافی توحید است،  درحالیکه در تمام عالم، بعد از پیامبران، موحدی به مانند ابوبکر صدیق را  نمی‌توان یافت

  امام مسلم در صحیح خود  روایت کرده از حضرت اسماء بنت ابی‌بکر که (انها اخرجت جبة طیالسة و قالت :کان رسول الله (ص) یلبسها، فنحن نغسلها  للمرضی  یستشفون بها – یعنی اسماء بنت ابوبکر فرموده: ما جبة پیامبر را هنگام بیماری آورده و می شستیم و سپس برای رفع بیماری مریض از آب مذکور، استفاده می‌کردیم). و این نشان می دهد که اصحاب و یاران پیامبر حتی به لباس و آثار مبارک ایشان در رفع نیازها و حل مشکلاتشان و پس از وفات ایشان نیز، توسل می‌جسته‌اند

9  امام بخاری در صحیح خود روایت نموده که حضرت عمر برای استسقا به حضرت  عباس توسل جست: (اللهم انا کنا نتوسل الیک بنبینا فنسقینا و انا نتوسل الیک بعم نبینا فاسقنا – یعنی بارالها  ما برای طلب باران به پیامبر توسل می‌جستیم و تو برآورده ساختی و اکنون نیز به عموی پیامبر توسل می‌جوییم پس اجابت کن) می بینیم که سیدنا حضرت عمر حتی بعد از وفات پیامبر، و در طلب باران، مستقیماً حضرت عباس را شفیع و وسیله قرار نداده و نفرموده (نتوسل بعباس)  بلکه فرموده (نتوسل بعم نبینا) یعنی باز حضرت عباس عموی حضرت را به وسیلة‌ اضافه کردن به جاه و قرب پیامبر، وسیله قرار داده است. و این خود می‌رساند که حضرت عمر (رض) دو نوع توسل کرده یکی به شخص زنده یعنی حضرت عباس، و دیگری به خود حضرت، چون فرموده نتوسل بعم نبینا

پس با توجه به تمام موارد بالا می توان گفت توسل در عقیدة اهل سنت و جماعت امری مقبول بوده و کسی را به دلیل توسل نمی‌توان مشرک نامید. امام تاج الدین السبکی در کتاب شفاءالسقام ص74 خود می‌فرماید: (یحسن التوسل بالنبی و الصالحین و الاستغاثه الی ربه و لم ینکر احد من المسلمین من سلف و خلف حتی جاء ابن تیمیه فانکر ذلک و ابتدع ما لم یقل عالم – یعنی سلف و خلفِ مسلمانان،‌ توسل به پیامبر و صالحین و استغاثة از آنها بسوی خدا  را نیک شمرده و انکار نکردند تا اینکه ابن تیمیه آمد و آنرا رد  و انکار کرد و بدعتی گذاشت که تا آنزمان هیچ عالمی نگفته بود) و بیگمان بدعت مزبور تهمت ناروای شرک و کفر بر مسلمین است

 همچنین علامه عبدالکریم مدرس کرد  در ص134 کتاب نور الاسلام خود می فرماید: (والحاصل ان مذهب اهل السنة و الجماعة صحه التوسل و جوازه بالنبی و کذا بغیره من الانبیاء و الصالحین فی حیاتهم و مماتهم  کما دلت الاحادیث و الروایات، لانا  لا نعتقد تاثیرا و لا خلقا و لا  نفعا ولا ضرا  منهم  و انما یتبرک و یتوسل بهم لکونهم احباء الله  و الخلق و الایجاد و التاثیر لله وحده – یعنی: مذهب اهل سنت و جماعت آن است که توسل به پیامبر(ص) و انبیا و صلحا در حال حیات و ممات جائز و درست بوده همچنانکه احادیث و روایات موجود دال بر آن  هستند، چرا که ما در توسلمان معتقدیم که تاثیر و خلق و ایجاد نفع و ضرر فقط از آن حقتعالی است و توسل ما از این جهت است که آنان دوستان خدایند و محبوب درگاه وی همه می دانند امام سبکی  از سلف اهل سنت و جماعت  و علامه عبدالکریم مدرس کرد از علمای معاصر و خلف اهل سنت هستند و ذکر این دو مورد کافی است تا عقیدة اهل سنت واقعی برای همگان روشن شود

قسمت 10

مؤلف در صفحة 7  می نویسد (اهل تصوف معتقدند که در جهان افراد عالیقدری موسوم به ابدال و اقطاب هستند که خدا تدبیر امور را به آنان واگذار کرده است) در این باره باید گفت اهل تصوف چنین اعتقادی ندارند که خدا تدبیر امورات هستی را به صورت مستقل به  بعضی از انسانها واگذار کرده باشد بلکه آنان معتقدند برخی اولیا و بزرگان دین به واسطة مجاهده در راه حق و همچنین قربشان به درگاه الهی، در پاره ای از موارد، ماموریتهای معنوی همچون ارشاد مسلمین و کمک به درماندگان و... را باذن و امر حقتعالی انجام می‌دهند و موارد بسیاری در صحت این اعتقاد در قرآن و حدیث وجود دارد: 1ـ در سورة کهف و در داستان حضرت موسی و دیدار ایشان با یکی از بندگان خدا که اهل سنت و جماعت متفقاً ویرا حضرت خضر می‌دانند  آمده که حضرت خضر دارای علمی از طرف خدا بوده (وعلمنا من لدنا علما: و از نزد خویش ویرا علم آموختیم – کهف/65) که حتی حضرت موسی نیز از آن  مطلع نبوده است. حضرت خضر دارای مأموریتهایی همچون سوراخ کردن کشتی(و کمک به فقرا) و کشتن پسر بچه  (و کمک به پدر و مادر او) است. که حضرت موسی را متعجب و معترض می‌سازد. حال چرا در امت حضرت موسی چنین بندگانی می‌توانند باشند که مامور انجام برخی امورند، اما در امت خیر المرسلین  باید وجودشان را انکار کنیم؟!! 2- حضرت عیسی خطاب به بنی اسرائیل می‌فرمود ( و ابرء الاکمه و الابرص و احیی الموتی باذن الله – و من  باذن خدای، بیمار برص و شخص لال را شفا داده و مرده را  زنده خواهم گرداند.- آل عمران/49)   در حالیکه می‌دانیم شفای مریض و زنده گردانیدن مردگان که حضرت عیسی انجام میداد باذن خداوند و امر وی، اما بوسیلة حضرت عیسی انجام می‌شده است .3 – در داستان حضرت لوط ملائکه‌های مأمور نابود کردن قوم لوط می‌گویند: (قالوا انا مهلکوا اهل هذه القریة- آنان (به ابراهیم)گفتند ما اهل این قریة ظالم را  هلاک می‌کنیم – عنکبوت /31 )و در ادامه از زبان رسولان حق (ملائکه) می فرماید (انا منزلون علی اهل هذه القریة رجزا من السماء – بدرستی‌که ما از آسمان عذابی بر اهل این قریه نازل می‌کنیم – عنکبوت/ 34)  پس ملائکة مزبور، مامور نازل کردن عذاب و از بین بردن قوم لوط از طرف  خداوند بودند و آنان به صورتی استعاری نزول عذاب و نابود کردن قوم را به خود منتسب می‌کنند .4- در داستان ذوالقرنین  در سورة کهف عذاب دادن قوم مذکور در آیه به اختیار ذوالقرنین واگذار می‌شود (اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا – اگر خواهی آنان را عذاب ده و اگر خواهی در میان آنان نیکی نما – کهف/86) 5ـ امام احمد در مسند خویش از شریح بن عبید روایت کرده که: ‌( نزد امیر المومنین علی بن ابی طالب ذکر اهل شام شد و جماعتی گفتند لعنت بر اهل شام، حضرت علی هم فرمودند : چنین نگوئید چرا که از پیامبر شنیدم فرمود: ابدال  40  نفرند درشام، هرگاه کسی از آنها فوت نماید خداوند کس دیگری را در جایش می‌گذارد و باران بوسیلة (به خاطر قرب و جاه) آنان می بارد و پیروزی بر دشمن بوسیلة آنان صورت می‌گیرد و بخاطر آنها از اهل شام عذاب دور می‌گردد). 6- طبرانی در کتاب الاوسط خویش و همچنین حاکم در المستدرک روایت کرده‌اند  از حضرت انس که فرمود:  (قال رسول الله (ص): لن تخلو الارض من اربعین رجلا مثل خلیل الرحمن فبهم تسقون و بهم تنتصرون علی الاعداء – یعنی هیچگاه زمین از مردانی که مثل خلیل الرحمن‌اند  خالی نخواهد گشت، اینان چهل نفرند و به وسیله و به خاطر آنان است که باران می‌بارد و به وسیلة آنان است که بر دشمن پیروزی دست می‌دهد.

بنابراین همانطورکه می‌بینیم  ابدال‌واولیا و... دراحادیث وآیات ثابت‌است  و تصرفاتشان درامور به اذن و امر  الهی  است نه از خودشان و این فضلی است از طرف خدا هرکه را خواهد عطا می نماید. ( ذلک فضل الله یؤتی من یشاء)

قسمت 11

مؤلف در ص8  و در مورد مسئله وحدت وجود می‌نویسد: (بسیاری از اهل تصوف معتقد به وحدت وجودند و خالق و مخلوق نزد آنان فرقی ندارد  و می‌گویند خدا در کالبد بندگان خود تجلی می‌نماید...) اگر کسی مطالعاتی دربارة تصوف داشته می‌داند که وحدت وجود آنچنانکه مؤلف گفته (فرق نداشتن خالق و مخلوق) نیست و ثانیاً نه (بسیار) بلکه عدة قلیلی از عرفا در برهه‌ای از سیر و سلوک‌شان و بر اثر کثرت عبادت  و ذکر و فکر و تسبیحات، همه هستی را  مظهر تجلی ذات الهی دانسته و به هر چه  نگریسته‌اند، حضور حق  را همراه آن دریافته اند و روح و قلب و فکر آنها را محبت خدا چنان فراگرفته که هستی را  مظهر صفت خلاقیت رب العالمین دیده‌اند

بنابراین در گفتار و نوشتارشان سخنانی  همچون (انا الحق) و (سبحانی ما اعظم شانی) حلاج  و بایزید به چشم می‌خورد که خود را نیز که بخشی از هستی می‌باشند به این دید نگریسته و همچنانکه  صدای حضرت حق از طریق درختی با ندای (اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی – بدرستی که من الله هستم خدایی جز من نیست پس مرا عبادت نما – طه/14)  بر حضرت موسی تجلی یافت، حلاج نیز حقانیت و خداوندی پروردگار را با جملة (انا الحق) و بایزید بسطامی عظمت پروردگار را با جمله (سبحانی...) بیان می‌دارد. در واقع حلاج در این گفتار و بقیه عرفایی که جملاتی شبیه به این گفته‌اند نه اینکه خود را (خدا) بخوانند بلکه ندای حق بودن خدا را که در تمام هستی نشانه‌هایش هویداست از زبان خویش گفته‌اند.  و  البته گفتن چنین جملاتی بی شک از منظر برخی علما و دیگر عرفا  و به واسطة هضم نشدن آن برای بسیاری از مردم کوچه و بازار، نادرست بوده که همین باعث شد که فتوای قتل منصور حلاج صادر شود. جالب است خوانندگان بدانند که در صدور فتوای قتل منصور حلاج نه تنها علمای فقه بلکه بسیاری از عرفا، حتی دوستان خود حلاج همچون شیخ شبلی، و ابوالعباس عطا، و ابو محمد جریری  نیز، دست داشته اند . همچنین اولین فقیهی که فتوای قتل منصور را مطرح کرد محمد بن داود ظاهری بود که خود  کتاب الزهره را در عرفان و تصوف نوشت. و طعن و فتوای وی در حق حلاج بود نه در حق تصوف. (جستجو در تصوف – عبدالحسین زرین‌کوب ص142) و  شیخ الاسلام ابن تیمیه در الفتاوی المصریه ص573 دربارة حلاج  می نویسد: (بیشتر مشایخ و عرفا، همچون جنید بغدادی و ابوعبدالرحمن سلمی و ابوبکر خطیب بغدادی، اورا انکار و رد نموده اند) و همین‌شواهد  نشان‌می‌دهد که بحث  وحدت‌وجود برخی‌از عرفا موردتایید تمام اهل‌تصوف نیست ودرضمن وحدت‌وجود آنچنانکه مؤلف تعبیرنموده، نمی‌باشد

در صفحة 8 مؤلف با تهمتی دیگر  چنین می‌نویسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشینی و ترک دنیا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونه‌هایی از نقش اهل تصوف در نشر آیین اسلام و فعالیتهای اجتماعیشان ذکر شد و اینجا ذکر این نکته ضروری است که بسیاری از مشایخ و عرفا، دارای شغلهای عادی بوده و از دسترنج خویش امرار معاش می نموده‌اند که در تذکره‌های عارفان نمونه‌های بسیاری می‌توان یافت. در ضمن منظور از  توصیة برخی عرفا به دوری جستن از دنیا و اختیار عزلت، دوری جستن از هوا و هوس‌پرستی و شبهات و ترک همنشینی فجار و اهل فسق و معصیت بوده و این نه خاص عرفا بلکه بسیاری از صحابه و تابعین  در زهد کامل زیسته، که خود پیامبر (ص)  نمونة بارز زهد در دوران‌های قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول  همچون سیدنا ابوبکر صدیق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به  اصحاب صفه،  همچون ابوذر غفاری، سلمان فارسی، ابو درداء، بلال حبشی و تابعین بزگواری چون اویس قرنی و حسن بصری و خلیفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزیز و... در اوج زهد زیستند و وفات یافتند  و کسی از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اینکه برخی اهل تصوف چند سالی را در  مساجد یا خانقهاها و... به سیر و سلوک و تزکیه پرداخته‌اند از باب کسب علم بوده که نمونه دیگر آن فقها و طلابی هستند که سالهای متمادی بدون کسب و کار و...  مشغول به تحصیل علوم بوده و از طریق کمک مردم و  یا خلفا و حکام می‌زیسته‌اند، بنابراین مؤلف باید چنین ایرادی را نیز بر آنان وارد می‌نمود

قسمت 12

در صفحة 8 مؤلف با تهمتی دیگر  چنین می‌نویسد (اهل تصوف مردم را به انزوا و گوشه نشینی و ترک دنیا دعوت نموده اند...) قبلاً نمونه‌هایی از نقش اهل تصوف در نشر آیین اسلام و فعالیتهای اجتماعیشان ذکر شد و اینجا ذکر این نکته ضروری است که بسیاری از مشایخ و عرفا، دارای شغلهای عادی بوده و از دسترنج خویش امرار معاش می نموده‌اند که در تذکره‌های عارفان نمونه‌های بسیاری می‌توان یافت. در ضمن منظور از  توصیة برخی عرفا به دوری جستن از دنیا و اختیار عزلت، دوری جستن از هوا و هوس‌پرستی و شبهات و ترک همنشینی فجار و اهل فسق و معصیت بوده و این نه خاص عرفا بلکه بسیاری از صحابه و تابعین  در زهد کامل زیسته، که خود پیامبر (ص)  نمونة بارز زهد در دوران‌های قبل و بعد از بعثت بودند. اصحاب گرانقدر رسول  همچون سیدنا ابوبکر صدیق و عمر فاروق و اصحاب مشهور به  اصحاب صفه،  همچون ابوذر غفاری، سلمان فارسی، ابو درداء، بلال حبشی و تابعین بزگواری چون اویس قرنی و حسن بصری و خلیفه عادل اسلام عمر بن عبدالعزیز و... در اوج زهد زیستند و وفات یافتند  و کسی از سلف و خلف بر آنان خرده نگرفت. اینکه برخی اهل تصوف چند سالی را در  مساجد یا خانقهاها و... به سیر و سلوک و تزکیه پرداخته‌اند از باب کسب علم بوده که نمونه دیگر آن فقها و طلابی هستند که سالهای متمادی بدون کسب و کار و...  مشغول به تحصیل علوم بوده و از طریق کمک مردم و  یا خلفا و حکام می‌زیسته‌اند، بنابراین مؤلف باید چنین ایرادی را نیز بر آنان وارد می‌نمود

قسمت 13

مؤلف در همین صفحه می‌نویسد که اهل تصوف از مریدین و منسوبین خود می‌خواهند هنگام نماز و ذکر خدا چهرة شیخ خود را جلو چشمان خود مصور کرده  یا عکس مرشد خود را  مقابل خود بگذارند، این مورد نیز از کذبیات مؤلف است چراکه در هیچ طریقتی به مردم دستور متصور کردن چهرة شیخ و یا گذاشتن  عکس وی مقابل خود در هنگام نماز یا ذکر  را نمی‌دهند. اینکه در بعضی از طریقتها دستوری به نام یاد یا ذکر شیخ هست با ادعای مؤلف کاملا متفاوت است. دستور یاد و ذکر شیخ، برگرفته از آیات و احادیث و عمل صحابه و تابعین کرام است. بعنوان نمونه آیه (یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین- توبه /119)  می‌باشد که یکی از موارد معیت و همراهی  صالحین، همراهی قلبی و یا نام بردن از آنها و ذکر صفات نیکو و اخلاق حسنة آنهاست. پیامبر عظیم‌الشان می‌فرماید :( ذکر الله شفاء و ذکر الانبیاء و الصالحین کفاره – یعنی: ذکر خداوند شفا و ذکر انبیا و صالحین کفارة گناهان است.  سراج المنیر امام سیوطی ج2 /299 و قال حسن) و یا در حدیث دیگری  می‌فرماید (تنزل الرحمة عند ذکر الصالحین –یعنی: هنگام یاد صلحا، رحمت الهی نازل می شود –همان منبع)  بنابراین مطابق آیات و احادیث مذکور یاد و ذکر اولیا و صالحین نه تنها منهی‌عنه نیست بلکه برآن نیز تاکید گشته و در حدیث مذکور عبادت شمرده شده است. در حالیکه می‌دانیم  (ذکر) تنها عبارت از نام بردن نیست، چنانکه بعضی وقتها شخص مؤمن به یاد خداست بی آنکه نامی از وی ببرد.  همچنین روایت شده که بسیاری از اصحاب کرام  در حال حیات حضرت رسول همواره به یاد او بوده‌اند و حتی پس از وفات نیز هنگام یادآوری نام و خاطرة پیامبر(ص) و اصحاب کبار، حالات روحی خاصی بر آنها مستولی می‌گشت

قسمت 14

مؤلف در ص9 می نویسد : (اهل تصوف معتقدند عبادت الله، نباید از ترس آتش دوزخ یا به امید نعمت بهشت باشد وگرنه بهشت و جهنم شریک خدا می‌شوند...) و در این رابطه به گفته‌های رابعة عدویه و عبدالغنی نابلسی  استناد نموده است. اگرچه نمی‌توان منکر آن شد که بیشتر مردم اطاعت خدا و عبادت را  به  خاطر ترس از دوزخ و طمع نعمات بهشت انجام می‌دهند و این امری منکر نبوده و حتی نزول آیات زیاد تبشیر و انذار در قرآن نیز به همین دلیل است. اما  بیگمان در میان افراد بشر خواص درگاه الهی نیز هستند که خدا را نه به خاطر بهشت و جهنم، بلکه فقط برای رضای وی و دریک کلام خدا را به خاطر خدا  و محبت او می‌پرستند. مثلاً  حقتعالی در قرآن  کریم از زبان حضرت ابراهیم خلیل الله می‌فرماید: (ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین- بدرستی‌که نماز و عبادتم و زندگی و مرگم از حق و برای خدای رب‌العالمین است- انعام/162)– می‌بینیم که حضرت ابراهیم عبادات خود را نه برای بهشت یا ترس از دوزخ انجام داده بلکه می فرماید (لله رب العالمین) یعنی  فقط برای خدا پروردگار یکتا درآیه‌ای دیگر  به پیامبر(ص) چنین دستورمی‌دهد:(واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم با لغدوه و العشی یریدون وجهه–یعنی:ای پیامبر خود را ملزم به همراهی کسانی کن که پروردگارشان را روز و شب  می‌خوانند، و - از این خواندن -  او را می طلبند.کهف/28) همانطور که می بینیم در این آیه به پیامبری که خود سرآمد عبادت و اطاعت خالصانه است، امر می‌شود  با مؤمنانی باشد، که  خدا را خالص و فقط برای او پرستش می‌کنند. در ضمن در این آیه در بیان ویژگی مؤمنان واقعی و خالص نفرموده که عبادت آنان  به خاطر بهشت (یریدون جنته ) یا ترس از دوزخ (یخافون عذابه) است. بلکه صرفا و خالصانه خدا را دوست دارند و عبادتش می‌کنند (یریدون وجهه

قسمت 15

ایشان در ص 9 می نویسد ( اهل تصوف ذکر خدا را با رقص و پایکوبی و دف زدن و داد و فریاد و آه آه و هو هو در آمیخته اند...) قبلاً دربارة سماع صوفیان، گفته شد که رقص و پایکوبی با ذکر دسته جمعی و جهری بعضی طریقه‌های صوفیه کاملاً متفاوت است و هر انسان آگاه و دارای قلب سلیم اختلاف آنها را می‌بیند اما در بارة حالات روحی بعضی افراد درحال ذکر باید گفت هیچ منع شرعی از این حالات (گریه و زاری و ناله کردن و آه آه نمودن...) در هیچکدام از مذاهب چهارگانة اهل سنت نشده است حتی شیخ‌الاسلام ابن تیمیه در کتاب الفتاوی المصریه ص580 می‌نویسد: (هرگاه اسباب این حالات روحانی بوده و صاحب آن حالات راستگو بوده و ناتوان از دفع آن بوده آنچه به او می‌رسد پسندیده است، چرا که در اختیار خودش نیست و این افراد نسبت به کسانی که به خاطر نقص ایمان و قساوت قلب به مقام آنان نرسیده‌اند،کاملترین انسانها هستند). می بینیم که  ابن تیمیه  دلیل عدم نداشتن چنین حالات و انکار آنرا  به قساوت قلب و ضعف ایمان مرتبط می‌داند. حضرت حق در آیه 23 سورة زمر چنین می فرماید :(الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانی تقشعر جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذکر الله  ذلک هدی الله یهدی به من یشاء. یعنی: خداوند بهترین سخن را نازل کرده،کتابی که آیاتش “درلطف و زیبایی“  همانند یکدیگر است، آیاتی مکرر دارد که از شنیدن آیاتش لرزه بر اندام کسانی که از پروردگارشان می‌ترسند، می‌افتد سپس جسم و قلبشان آرام و متوجه ذکر خدا می‌شود، این هدایت الهی است که هر کس را بخواهد با آن راهنمایی میکند...)  براستی آیا خدا در این آیة شریفه لرزه بر اندام افتادن را نشانه  ایمان نمی‌داند؟ آیا ممکن نیست لرزه بر اندام افتادن همراه گریه و زاری و ناله کردن باشد؟ در کدام مذهب فقهی اهل سنت، گریه و زاری و آه و ناله کردن حرام است که نویسنده چنین به نفی آن می‌پردازد؟ در مورد ذکر خفی و برتری آن نسبت به ذکر آشکار در حدیث است که حضرت فرمود ( خیر الذکر ماخفی – یعنی بهترین ذکرها نهان آن  می‌باشد – اخرجه البیهقی عن سعد بن ابی وقاص و صححه ابن حبان و رواه امام احمد فی مسنده و السیوطی فی الصغیر و الدرر المنتثره ص138)  و مفهوم حدیث آن است که  که تمام ذکرها خوب است اما نهانش بهتر است. بنابراین با صدای بلند ذکر کردن آنچنانکه مؤلف می‌گوید حرام و منهی عنه نمی‌باشد. و درآیات قرآن نیز اشاره‌ای به نوع ذکر نشده و فقط دستور به ذکر فرموده است.  نویسنده در صفحة 10 و در ادامه  به  بیان روایتی می‌پردازد که حضرت ابوبکر روز عید به خانة پیامبر رفته و از منزل پیامبر صدای دف می‌شنود، که به تذکر حضرت ابوبکر به دو دختر دف زننده منجر می‌شود و حضرت رسول(ص) هم  می‌فرماید (دعهما یا ابوبکر... کاریشان نداشته باش ای ابوبکر) نویسنده در ادامه با نوشتن مطلب عجیبی به این صورت (پیامبر نفرمود آهنگ و نوای شیطان نیست، بلکه فرمود روز عید اشکالی ندارد) کلام پیامبر را هم تحریف می‌نماید. آخَر اگر دف زدن نوای شیطان باشد، چگونه پیامبر اجازه می‌دهد در روز عید آنرا بزنند، و اگر نوای شیطان باشد پس حرام است و آیا  ممکن است پیامبر حرامی را بخاطر  روز عید حلال نماید؟ در حالیکه پیامبر در توصیف روز عید می‌فرماید (العید یوم لا معصیة فیه- یعنی روز عید، روزی است که در آن معصیتی نشود  متفق علیه). و مطابق نظر مؤلف پیامبر روز عید را برای انجام اعمال حرام آزاد گذاشته است!!!  و این عین کج‌فهمی از کلام حضرت (ص) می‌باشد. در حالیکه دف زدن  مطابق احادیث متعددی چون حدیث زیر حرام نبوده و بنابراین بکارگیری آن در مراسم‌هایی چون مدیحه‌خوانی و اشعار مذهبی و همراه اشعاری که در ستایش خداوند باشد حرام نمی باشد. (فصل مابین الحلال و الحرام الدف و الصوت فی النکاح – فصل بین حلال و حرام  در نکاح، ضرب دف همراه صوت (خواندن چیزی  مانند شعر، با صدای بلند) است. رواه البخاری و المسلم و الترمذی). همچنین ثابت گشته که در استقبال از حضرت هنگام ورودشان به مدینه، مردم مدینه به خواندن مدایح نبوی  و ضرب دف پرداختند که حضرت هیچ منعی از آن نفرمود

قسمت 16

مؤلف در ص12 می‌نویسد: (اهل تصوف ادعای آینده‌نگری و غیب‌گویی را دارند...) اینکه کسی جز حق‌تعالی غیب نمی‌داند جای هیچ انکار و تردیدی نیست. اما این بدان معنا نیست که خدا  برخی بندگان صالح خود را از پاره‌ای امور نهانی آگاه نساخته، که آیات و احادیث فراوانی تأیید کنندة این مطلب است. مثلاً در داستان  یوسف آمده که حضرت یعقوب پیامبر به برادران یوسف  می‌فرماید :(قال انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و اعلم من الله ما لا تعلمون- یعنی: من غم و اندوهم را به خدا خواهم گفت و من چیزهایی از خدا می‌دانم که شما نمی‌دانید. –یوسف 86) و هنگامی که یوسف و برادرانش  از یک طرف و حضرت یعقوب و بقیة خانواده‌اش از سوی دیگر، بسوی هم می‌آیند حضرت یعقوب می فرماید (قال انی لاجد ریح یوسف لولا اَنْ تفندون- یعنی: یعقوب گفت براستی که من  بوی یوسف را  احساس می‌کنم اگر مرا دیوانه نمی‌خوانید) و هنگامی که پیراهن یوسف را برایش می‌آورند تا برچشمان خود بمالد می فرماید: الم اقل لکم انی اعلم من الله ما لا تعلمون- آیا  نگفتم من از طرف خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.) یا در داستان حضرت موسی با خضر حق‌تعالی دربارة او (خضر) می‌فرماید (فوجدا عبدا من عبادنا ءاتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدناعلما یعنی – پس موسی و همراهش در آنجا بنده ای از بندگان مرا یافتند که رحمت ازسوی خود به او داده و  از نزد خود به او علم فراوان آموختیم-کهف 65 ) آیا علمی که حضرت رب العزه به پیامبر خود یعقوب و بندة خود خضر آموخته برای بقیه مردم غیب و نهانی  نیست؟ در ضمن پیامبر بزرگوار در احادیث بسیار، موارد زیادی از احوال امت خود را  در آینده بیان فرموده که مجال ذکر آنها نیست و خوانندة عزیز در این‌باره بسیار شنیده که جای انکار نیست. مثلاً در شب اسراء و در حدیث اسراء حضرت پاره‌ای احوال امت را  بیان می‌فرماید. همچنین دربارة حضرت عمر که پیامبر (ص) در حدیثی صحیح او را جزء افرادی که به آنها الهام می‌شود معرفی نمودند، ماجرای (یا ساریة الجبل  - ای ساریه مواظب کوه باش) ثابت گشته است (رجوع کنید به دلائل النبوه بیهقی – المغازی واقدی)  و بسیاری دیگر از الهامات و کرامات صحابة کرام و تابعین بزگوار که در کتب معتبر آمده نشان می دهد که در امت پیامبر بندگان صالحی وجود دارند که خداوند منان از روی لطف خویش آنانرا چیزهایی عطا می‌نماید که بقیه مردم نمی‌دانند و این منافی غیب حق‌تعالی نیست. در حدیث شریف است که (من عادی لی ولیا فقد آذنته بالحرب  و ما تقرب الی عبدی بشیئ احب الی مما فرضت علیه وما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و یده التی یبطش به و رجله التی یمشی بها و ان سالنی اعطیته و استعاذنی لاعذینه – رواه البخاری) که خلاصة معنی حدیث قدسی شریف فوق  این است که آنچه باعث تقرب عبد نزد حق‌تعالی می‌گردد ادای فرائض و سپس نوافل و سنتهای پیامبر است که باعث می‌شود که فرد چنان تقربی نزد حق بیابد که  چشم و گوش و دست و پایی بیابد که حق تعالی معین وی در دیدن و شنیدن و رفتن و گرفتن باشد و معلوم است کسی که حق‌تعالی معین وی در دیدن و شنیدن و... باشد، چیزهایی می‌بیند و می‌شنود و انجام می‌دهد که بقیه نمی‌بینند و نمی‌شنوند و نخواهند توانست که انجام دهند. و این همان چیزی است که مؤلف آنها را غیب‌گویی و آینده نگری نامیده است. و این ادعا نیست بلکه واقعیتی معنوی است که  درک آن برای آنانکه همه چیز را  از دید محدود خود می‌نگرند مشکل است

قسمت 17

مؤلف در  ص12 می‌نویسد: ( آنها می‌گویند خداوند حضرت محمد را   از  نور خود آ فرید. و هرچه در آسمانها و زمین است از نور ایشان  خلق گشته است...)  و برای اثبات مدعای خود نوشته: (ابن عربی این جمله را، بعنوان حدیث مطرح نموده‌اند که- اول ما خلق الله نور نبیک یا جابر – یعنی ای جابر اولین چیزی که خدا خلق نموده نور پیامبر تو بوده است). این که این حدیث موضوع است یا حدیث واقعی و کلام پیامبر، از حوصلة این مقاله خارج است چرا که در طول تاریخ بحثهای زیادی بر سر این عبارت میان علمای علم حدیث  روی داده و عده ای از آنها  آنرا حدیث شمرده و عده‌ای آنرا موضوع شمرده‌اند. اما این که نویسنده آنرا، گفتة ابن عربی دانسته،کاملاً غلط است چرا که حتی علمای غیر صوفی زیادی هم آنرا حدیث شمرده و در کتابهای خود دربارة  آن نوشته‌اند مثلاً امام ابن حجر هیتمی در کتاب النعمه الکبری ص3 در بیان بزرگواری پیامبر همین عبارت را به عنوان حدیث و روایت شده از جابر میداند. قاضی عیاض شافعی هم درکتاب الشفاء خود این مطلب را تأیید می‌نماید. بنابراین این‌مطلب نه‌تنها عقیدة  اهل‌تصوف بوده  بلکه بسیاری از علمای اهل سنت نیز چنین عقیده‌ای داشته‌اند

قسمت 18

مؤلف در ص13 می‌نویسد: ( اهل تصوف ادعای دیدن الله تعالی در دنیا را دارند...) و برای اثبات ادعای خود در  مورد اهل تصوف  داستانی  را به طور ناقص از کتاب احیاء علوم الدین  امام غزالی ذکر می‌نماید. البته در مورد رؤیت باریتعالی  اهل  سنت و جماعت  بطور اعم، چه اهل تصوف و غیر اهل تصوف، این مقام را در دنیا و در شب معراج برای  حضرت (ص) اثبات شده می‌دانند که خوانندگان برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانند به کتابهای عقاید اهل سنت همچون عقاید نسفی و... مراجعه نمایند، اما اینکه اهل تصوف چنین ادعایی کرده باشند، این نه از باب رؤیت حقیقی بوده بلکه از باب درک حضور حق به مصداق آیة شریفة (وهو معکم اینما کنتم – هرکجا باشید خدا با شماست) و حدیث (الاحسان ان تعبد الله کانک تراه و ان لم تکن تراه فانه یراک- احسان آن است خدا را آنچنان عبادت کنی، انگار که او را می‌بینی، که اگر تو او را  نمی‌بینی او تورا می‌بیند.  رواه مسلم) بوده است. یعنی عرفا آنچنان غرق در عبادت و اطاعت خدا بوده که همواره خود را به مصداق آیه و حدیث  مذکور در حضور حق دیده و گاهی حضور و درک حق را به دیدن، تعبیر نموده‌اند مثلاً همین داستانی که نویسنده از احیاء، برگرفته، اولاً ناقص نقل نموده و ثانیاً در آخر داستان که نویسنده ذکر ننموده، مشخص می‌شود منظور فرد مذکور در داستان از دیدن حق‌تعالی، درک انوار رحمات و برکات الهی بوده است

قسمت 19

در ص14 می‌نویسد: ( اهل تصوف می گویند ما مستقیماً از خداوند دین را می‌آموزیم) و در ادامه برای این مورد عبارتی از ابن عربی را نقل می‌نماید که گفته:  بعضی از ما حکم را از پیامبر و بعضی اجتهاد نموده و بعضی مستقیماً از خدا دریافت می‌دارند. با توجه به گفته‌های ابن عربی می‌توان فهمید منظور او از حکم، همچنانکه قبلاً  اشاره شد، برخی اوامر الهی است. مثلاً  در داستان حضرت موسی با خضر، می‌بینیم که حضرت خضر موارد امر شده به وی را  نه از حضرت موسی بلکه از ذات پروردگار دریافت می‌نماید. و البته این موارد، آنچنانکه مؤلف گفته، احکام دینی، نمی‌باشند. چراکه تمام اولیا پیرو شریعت  مقدس بوده و ذره‌ای از حکم شریعت عدول نمی‌نمایند. در همین رابطه باید گفت علمای علوم ظاهری هم در استخراج و استنباط یک حکم ابتدا آنرا از کتاب الهی دریافت می‌دارند و در  مراحل بعدی از احادیث رسول اکرم یا قیاس و اجماع و … استفاده می نمایند

قسمت 20

مؤلف در ص14 گفته (آنها دسته دسته برای زیارت قبور مسافرت نموده و روی آنها نماز می‌خوانند و حتی روی قبر حیوان سر می برند و...) اولاً باید گفت زیارت قبور به نص حدیث ثابت است ( کنت نهیتکم عن زیارة القبور فزوروها – من شما را از زیارت قبور نهی‌نمودم، از این پس زیارتشان کنید. رواه المسلم) همچنین حضرت عایشه روایت می‌کند که حضرت برخی شبها به قبرستان بقیع رفته و برای آنها دعا می‌نمود (کان رسول الله ... یخرج من آخر الیل الی البقیع فیقول: السلام علیکم دار قوم مؤمنین … اللهم اغفر لاهل البقیع – رواه المسلم  - ریاض الصالحین187) پس اصل زیارت قبور منهی‌عنه نیست بشرطی که خالی از مسائل ناشرعی باشد. ثانیاً مواردی که مؤلف همچون نماز بر سر قبور و سربریدن حیوان ذکر نموده کاملاً کذب است و کسی نشنیده اهل تصوف واقعی چنین اعمالی را انجام داده باشند. واگر افرادی مرتکب این اعمال شوند مربوط به جهل آنان است نه تصوف آ نها!!!

مؤلف در مورد زیارت قبور صلحا به حدیثی اشاره کرده  (لا تشد الرحال الا الی ثلاث … آمادة سفر نشوید مگر به قصد سه مسجد) که اصلاً ربطی به این مورد ندارد چرا که تمام علمای حدیث برآنند که این حدیث از باب بیان فضل سه مسجد مذکور در حدیث است نه نفی سفر. چنانکه در حدیث دیگری حضرت می‌فرماید: (سافروا تصحوا – سفر کنید تا سلامت باشید – رواه الامام احمد و الطبرانی و الحاکم) و در مورد زیارت قبر نبوی هم تمام اهل سنت و جماعت آنرا مستحب شمرده‌اند و در حدیثی پیامبر فرمود (من زار قبری وجبت له شفاعتی – هر کس قبرم را زیارت نماید شفاعت او بر من واجب می شود – رواه الطبرانی و الدارقطنی – رک کشف الخفا ص 498 و المقاصد الحسنه ص1120)ودر حدیثی دیگر فرمود(من زار قبری فکانما زارنی فی حیاتی – هرکه قبرم را زیارت نماید مثل آن است که مرا  در حال حیات زیارت نموده باشد – اخرجه ابن عساکر و الطیالسی و غیرهم من طرق ابن عمر مرفوعا- رک الدرر المنتثره امام سیوطی  ص233

قسمت 21

مؤلف در ص14 می‌نویسد (آنها تعصب زیادی برای رهبران خود دارند حتی اگر گفته‌های او مخالف صریح قرآن و حدیث باشد باز به خود اجازة رد قول اورا نمی‌دهند). البته  اینکه جماعتی از سود جویان و دین به دنیا فروشان  به جان عوام افتاده  و از  نام تصوف و شیخ و  اولیا سوء استفاده می‌نمایند و افعالشان مخالف شریعت است، نمی‌توان نتیجه‌ای کلی گرفت و تمام اهل تصوف واقعی را زیر سؤال برد. چرا که امثال این سود جویان نه تنها درمیان  اهل تصوف بلکه در میان علما و فقها و حتی قراء قرآن نیز هست. مگر کم هستند کسانی که به لباس مقدس روحانیت و علما درآمده و به نام دین هزاران امر خلاف شرع انجام می‌دهند؟ آیا با این وصف می‌توان علم و فقه و علمای  دینی واقعی را  زیر سؤال برد و قلم بطلان بر تمام آنها کشید؟!! . از طرف دیگر تمام طریقتهای تصوف در آثار مکتوبشان قید نموده‌اند که شرط اساسی برای راه تصوف تبعیت بی‌چون و چرا از شریعت برای همه است، چه شیخ و چه مرید، همه باید در خدمت شریعت باشند و هر امر خارج شریعت را باطل دانسته‌اند. خوانندگان عزیز  برای تحقیق این موضوع می‌توانند به کتابهایی  چون  احیاءعلوم الدین امام غزالی، الغنیة امام عبدالقادر گیلانی، رساله قدسیة شاه نقشبند، مکتوبات امام ربانی، رسالة قشیریة ابوالقاسم قشیری، شرح التعرف امام مستملی بخاری، عوارف المعارف شیخ سهروردی، مکتوبات کاک احمد شیخ، ... مراجعه نمایند و خود حقیقت را بهتر ببینند

قسمت 22

در مورد دعا و استخاره هم که مؤلف در ص15 از آن انتقاد گرفته، باید گفت، که در اصل اباحت دعا و تعویذات هیچ انکاری نمی‌توان نمود و حتی خود مؤلف آن را تایید نموده است و احادیث و اخبار زیادی از اعمال  صحابه و تابعین می‌توان یافت مثلا  ابن تیمیه در کتاب فتاوی المصریه ص599 می‌نویسد (هرگاه آیاتی از قرآن یا ذکر بر روی ظرف یا لوحه‌ای نوشته شده و به آب یا نوشیدنی دیگری زده شده و آب آنرا بنوشند جائز است.) بنابراین در اصل نوشتن دعا و تعویذ شکی نیست. اما اینکه دسته‌ای سودجو به نام فال‌گیر و دعانویس مشغول کلاهبرداری  از مردم بیچاره هستند ربطی به اهل تصوف واقعی ندارد،چراکه بسیاری ازاین افراد،اساساً هیچ‌ارتباطی  بااهل تصوف‌ندارند

قسمت 23

مؤلف در مورد بعضی گفته‌های عرفایی چون ابن عربی و مولوی و... که از وحدت ادیان  سخن رانده‌اند، آنها را به کفرگویی متهم می‌نماید. در حالیکه با دقت در گفته‌های این بزرگان می‌توان فهمید که منظور آنها، این بوده که هدف اساسی ادیان در طول تاریخ هدایت بشر بوده و دارای هدف مشترک پرستش خدای واحد بوده‌اند و قرآن کریم نیز دربارة تمام پیامبران و گرویدگان به آنها می‌فرماید (ان هذه امتکم امة واحدة – بدرستی که امت شما امتی واحده است). در حالیکه می‌دانیم تمام ادیان در احکام عملی و فروعات با هم تفاوتهای زیادی داشته‌اند اما اساس همه یک امر مشترک بوده  و آن همانا توحید است  که سخنان ابن عربی و مولوی هم از این باب بوده و بر اصل و اساس ادیان  یعنی توحید، بحث وحدت ادیان را مطرح نموده‌اند. حق‌تعالی در آیه 64 سورة آل‌عمران می‌فرماید: (قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمة سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله … بگو: ای اهل کتاب بیائید به‌سوی کلمه‌ای که میان ما و شما مساوی است که کسی را جز خدا نپرستیم). بنابراین هدف مولوی و برخی عرفا از مطرح‌نمودن وحدت ادیان، دعوت ملل غیرمسلمان به توحید که اساس همه ادیان است، بوده و نه آنچه مؤلف برداشت کرده است

قسمت 24

مؤلف در ص17 دربارة ابن عربی و ابن فارض مصری به نقل دو جملة کاملاً ساختگی و دروغ به نام  آنها می‌پردازد. او می‌نویسد ابن عربی در فصوص الحکم نوشته که (وقتی مردی با همسرش جماع  می‌نماید، با پروردگار خود همبستری کرده است) اگر خوانندگان عزیز نه یک بار بلکه 100 بار هم کتاب فصوص‌الحکم را مطالعه نمایند چنین کفرگویی  واهانت و ضلالتی را نخواهد یافت. ای کاش خوانندة عزیز، کتاب فصوص‌الحکم ابن عربی را  می‌خواند و می‌دید آن کتاب ارزشمند، که دربارة حقیقت دین و  پیامبران است خالی از چنین اهانتهایی است. نویسنده در مورد ابن فارض هم چنین گفته: (ابن فارض در قصیده تائیة خود میگوید: الله تعالی برای قیس و کثیر و جمیل در شکل و صورت معشوقه‌هایشان لیلی و عزه و یثنیه خود را نمایان می‌کند). اولاً خوانندة عزیز می‌داند که قصیده تائیه شعر است و چنین عبارتی که مؤلف آورده نه به بیت می‌خورد نه به مصراع. ثانیاً نویسنده از ابیاتی از قصیدة تائیه چنین برداشتی نموده که ابن فارض در آنها گفته: (عشاقی چون مجنون و قیس در عشقشان به لیلی و عزه و ... محبت حق تعالی را درک نموده واز عشق مجازی به حقیقی رسیده اند ، چرا که حق‌تعالی و قدرت و کمال و خلاقیت نیکوی حضرت ایشان در تمام هستی حضور داشته و ظهور کرده است) و این با جملة نویسنده و برداشت وی تفاوت فاحش دارد

قسمت 25

مؤلف در ص18 مطالب ناروا و کذب دیگری را به شیخ شعرانی به نقل از کتاب طبقات الشعرانی، نسبت می‌دهد مثلاً گفته، شیخ شعرانی می‌گوید هرگاه مرشدش پسربچه ای زیبا را می‌دید در ملاء عام با وی لواط می‌نمود اگر چه آن پسر بچه، اولاد امرا و وزیران و حاکمان بوده باشد!! راستی چنین چیزی ممکن است که فردی به نام شیخ و در ملا عام  با پسران امیران و وزیران و ... لواط نموده و کسی را یارای منع او نبوده باشد، آیا مسلمانان آنقدر نسبت به دین و ناموس و آبروی خود بی‌تفاوت بوده‌اند؟ براستی که باور نکردنی است

قسمت 26

مؤلف  در  ص19 و 20 مطالبی را در مورد جهاد نکردن اهل تصوف می‌نویسد که با شواهد تاریخی معتبری که نمونه‌هایی ازآن در این جا آورده می‌شود، همخوانی ندارد، و نشان می دهد که مؤلف این مطالب را هم از خود درآورده و هیچ مدرک معتبری در اثبات  گفته‌هایش ندارد. مثلاً برای اثبات مدعایش بدون نام‌بردن از مدرک و منبعی گفته ابن عربی مردم را از جهاد با صلیبیان باز می‌داشت. در حالیکه در کتب تاریخی معتبر ذکر شده که ابن عربی علاوه بر اینکه خود در جهاد شرکت نموده، مردم را نیز برای جهاد فراخوانده است مثلاً دکتر عبدالرحمن بدوی در کتاب - تاریخ تصوف اسلامی، ص47 - می‌نویسد (ابن عربی نقش مهمی در بر انگیختن حاکمان سلجوقی روم  بر علیه صلیبیان داشت) وهمین مطلب را اسین یلاتتیوس درکتاب  -ابن عربی حیاته و مذهبه، ص234  می‌آورد. همچنین امام ذهبی در کتاب الاعتدال خود ج1 ص 278 و بدوی در تاریخ تصوف ص 47 و 48 در مورد جهاد اهل تصوف مطالبی را آورده‌اند که خلاصة آنها چنین است (رباطها و خانقاههای صوفیان در واقع دژهای جنگی بود. این خانقاهها در طول تحولشان محل تجمع صوفیان مرزبان بود که درآنها  با دشمنان مسلمین جهاد می‌نمودند مثلاً همین (عبادان = آبادان کنونی) نخستین رباطی بود که در آن داوطلبان بصره برای دفاع از این مرز اسلامی حضور داشتند در همین رباط بسیاری از مشایخ صوفیه چون مقاتل بن سلیمان و حماد بن سلمه و بشر حافی، حضور داشتند. رباط منستیر در تونس و رباط فتح (پایتخت کنونی مراکش) و صدها خانقاه دیگر صوفیان با هم دژهای جنگی را تشکیل می‌دادند. خانقاه و دژ جنگی که نور الدین زنگی در حلب در سال53 ساخت نمونه‌ای از این مراکز دینی ـ نظامی صوفیان بود.) شیخ ابوالحسن الندوی در کتاب تفسیر سیاسی اسلام ص126 و 127 و امیر شکیب ارسلان در کتاب حاضر العالم الاسلامی ص173 ج2 می‌نویسند (پیشاهنگ و طلایه‌دار قیام و جهاد بر علیه موج بی‌دینی و الحاد که اکبر شاه ظالم و بی دین آ نرا  در شبه قارة هند، رواج می‌داد، امام طریقت نقشبندی، شیخ احمد سرهندی مشهور به مجدد الف ثانی بود که منجر به از بین رفتن اکبر شاه و به قدرت رسیدن محی الدین اورنگ زیب  حاکم عادل و  مؤمن گشت و همین باعث بسط و توسعه شریعت اسلام در هندوستان گشت . همچنین یکی از رهبران این قافلة مجاهد، امیر عبدالقادر الجزایری مرشد طریقت قادری است که پرچم جهاد را در الجزایر بلند و اولین انقلاب مسلحانه را بر علیه فرانسویان آغاز نمود او از سال 1832 تا 1837 با فرانسویان مبارزه نمود. هنگامیکه روسها در سال 1813 بر داغستان یورش بردند در برابر آنها مشایخ نقشبندی ایستادند و نزدیک به چهل سال با روسها جهاد نمودند. رهبران این قیام و جهاد، شیخ شهید غازی محمد نقشبندی و سپس شیخ شهید حمزه بگ و شیخ شامیل بودند. بارزترین نمونة جهاد و تصوف سیدی احمد شریف سنوسی رهبر طریقت سنوسی است که در لیبی بر علیه ایتالیائیها 15 سال مبارزه نمود. پایداریها و مجاهدتهای مشایخ هند همچون سید احمد شهید و مولانا نصیرالدین چشتی و... در برابر اشغالگران انگلیسی   زبانزد خاص و عام است). جهاد مشایخ نقشبندیه در کردستان همچون شیخ نجم الدین و شیخ علاءالدین نقشبندی  برعلیه روسهای اشغالگر (به نقل از کتاب یادداشتهایی از کردستان ، محمد رئوف ضیائی)،  و قیام شیخ سعید پیران  در ترکیه بر علیه لائیکهای کمالیستِ ترک، و مبارزة  شیخ  محمود حفید قادری (شیخ محمود  نه‌مر)  در کردستان عراق بر علیه انگلیسیها، برگ زرینی از جهاد اهل تصوف در منطقة کردستان است.  با این وصف و این شواهد تاریخی آیا مجالی برای تهمت بدون سند و مدرک  نویسنده باقی خواهد ماند؟ در ضمن نویسنده با برداشت ناقصی از جهاد آنرا فقط در جهاد مسلحانه معنی می‌نماید در حالیکه توسعه و نشر دین اسلام، تنها از طریق جنگ میسر نیست بلکه جهاد فرهنگی در بسیاری از زمانها بهترین نتیجه را داده است و اهل تصوف در این زمینه خدمات زیادی را به فرهنگ و تمدن اسلامی از طرق مختلف، عرضه نموده‌اند

قسمت 27

مؤلف در صفحات 22و 23و 24 مراسم مولودی‌خوانی را بدعت و شرک‌آلود معرفی می‌نماید و در توجیه عقیدة خود، نبودن اینگونه مراسم در عصر صحابه و تابعین را  به عنوان دلیل ذکر می‌نماید. البته در این نوشتار مجال بحث دربارة بدعت و مفهوم دقیق آن نمی‌باشد اما همچنانکه قبلاً ذکر شد، صرف نبود یک واژه یا اصطلاح و یا حتی مراسمی خاص در زمان حضرت یا صحابه، بدعت، نخواهد بود، بلکه مطابق آنچه  درحدیث بدعت گفته شده، بدعت آن است که ذاتا از دایرة شریعت خارج بوده و مخالف یکی از احکام ثابت شرع باشد. حتی علما، موارد تازه و نو ظهور را به دو دستة بدعت حسنه و سیئه تقسیم نموده‌اند چنانچه سیدنا حضرت عمر بعد از اینکه نماز تراویح را به شکل جماعت واحد درآورد، آنرا بدعت نیکو نام نهاد و فرمود (نعمت البدعة) و یا سیدنا حضرت عثمان بن عفان یک اذان به نماز جمعه اضافه نمود و کسی هم آنرا انکار نکرد و سیئه نشمرد در حالیکه در زمان حضرت(ص) تراویح وجود داشت اما  به صورت جماعت واحده نبود و اذان روز جمعه هم یک عدد بوده است، آیا می‌شود خلفای راشدین را متهم به بدعت‌گذاری نمود؟!! (نعوذ بالله) بنابراین آنچه مطابق حدیثِ بدعت، باطل است، آن است که در اصل مخالف نص قرآن و سنت نبوی باشد نه اینکه در زمان حضرت و یا صحابه وجود نداشته یاشد. و گرنه ادلة اجتهادی دیگر مانند اجماع و قیاس و استسحان و استصواب و... زیر سؤال می‌رود. چون با وجود قرآن و یا سنت نیازی به وجود قیاس و یا اجماع نخواهد بود. بنابراین مراسمهایی چون مولودی خوانی هم اگرچه در زمان حضرت یا تابعین به این صورت و نام، وجود نداشته‌اند اما به این دلیل باطل شمرده نخواهند شد. بلکه در صورتی باطل و ناصواب خواهد بود، که مخالف صریح قرآن وسنت نبوی و شریعت باشند. در حالیکه می‌دانیم در مراسم مولودی خوانی، مواردی چون قرائت قرآن و مدیحه خوانی و بیان صفات و شمایل حضرت ختمی مرتبت انجام می‌گیرد که هیچکدام نه تنها منهی‌عنه نیستند بلکه از امور واجب و یا مستحبند، مثلاً قرائت قرآن و فرستادن صلوات به نص آیت قرآن واجب است و مدیحه‌خوانی و وصف پیامبر هم در زمان خود آنحضرت و با حضور وی هم انجام می‌شده، بنابراین ماهیت و مقصود مولودی که ذکر خدا و رسول وی است با  مقصود شریعت مقدس، هماهنگی کامل داشته و بدعت محسوب نمی‌شود. در ضمن ذکر شمایل و اخلاق حضرت، در زمان صحابه و تابعین امری معمول و حتی روزمره بوده و مردم همواره به یاد رسول بوده‌اند مثلاً علم حدیث و روایت حدیث نبوی شاهدی بر این مدعا است، اما  در عصرهای بعدی اسلام مسلمین رفته رفته از یاد و ذکر اوصاف رسول دور شدند، تاجائیکه بسیاری از افراد چیز زیادی از حضرت نمی‌دانستند و همین امر موجب گشت تا  بعضی از علما به فکر نوشتن کتابهای سیرة نبوی افتاده و برخی از مؤمنین و علما به مناسبتهای مختلف به ذکر و یاد رسول پرداخته و صفات و اخلاق منقول از آنحضرت را برای مردم بازگو کنند که یکی از این مناسبتها مراسم مولودی است، که حاکم مسلمان و پرهیزکار اربل ملک مظفر در بسط و رواج مراسم احتفال میلاد نبوی تلاش بسیار نمود و آنرا به صورت سنت حسنه‌ای به مصداق حدیث شریف (من سنَّ سنه حسنه فی الاسلام...) درآورده و نظم شایسته‌ای به آن بخشید که امروزه مسلمین در سراسر عالم اسلامی از این امر نیکو استقبال می‌نمایند. امام ابن کثیر که مؤلف جمله‌ای از ایشان را به این مضمون نقل می‌نماید که (مراسم مولودی را  فاطمیون مصر اختراع نمودند) خود در کتاب تاریخ ابن کثیر ص179 در مورد ملک مظفر و مراسم مولودی  می‌نویسد (کان یعمل مولد الشریف فی ربیع الاول و یحتفل به احتفالا هائلا و کان حاکما شجاعا عاقلا عادلا رحمه الله و اکرم مثواه – یعنی ایشان  ملک مظفر حاکم اربل عراق - مراسم میلاد شریف پیامبر را  به صورتی عظیم انجام و او حاکم  شجاع و عادل و عاقلی بود...) در صورتیکه در کتاب  البدایه و النهایة که مؤلف به‌آن اشاره نموده ابن کثیر فقط گفته که فاطمیون مراسمهای مختلفی را اختراع نموده بودند، و عبارت (و مراسم جشن تولد پیامبر یکی از آنها بود) ساختة خود مؤلف (زینو) است. علمای بزرگ اهل سنت در نوشته‌های خود مراسم مولودی را به شرطی که امور نامشروع درآن انجام نشود صحیح دانسته و حتی در بارة آن کتاب و رساله نوشته‌اند که می‌توان به کتاب النعمه الکبری از امام ابن حجر هیتمی و المواهب اللدنیه اثر شهاب الدین احمد قسطلانی اشاره نمود. مثلاً  امام ابن حجر در ص9 کتاب النعمه الکبری می‌نویسد (قال امام فخر الدین الرازی :ما من شخص قرأ مولد النبی علی لحم او شیء من الما کولات الا ظهرت فیه البرکه – امام فخر رازی می‌فرماید: نیست کسی که  بخاطر مولود پیامبر بر سرگوشت یا خوراکی دیگری یاد و ذکر تولد آنحضرت نموده مگر اینکه در مالش برکت خواهد افتاد) امام جلال‌الدین سیوطی در ص25 کتاب الوسائل فی شرح الشمائل خود می‌نویسد: (هیچ مسجد یا خانه و یا محله ای نیست که در آن مراسم مولود پیامبر خوانده شده مگر اینکه ملائکه آن خانه و مسجد و محله را دور گرفته بر اهالی آنها درود و صلوات می فرستند.)  با این  نمونه‌ها از عقائد اهل سنت، خوانندگان  عزیز خود قضاوت صواب خواهند نمود. دکتر عبدالرحمن السعدی در ص143 کتابی البدعة ‌خود فوائد مولودی‌خوانی را چنین ذکر می‌نماید: 1- تجمع مسلمین که از نظر شرع امری نیکو است .2- القاء مواعظ و نصائح 3- مدح پیامبر که حتی خود قرآن کریم نیز پیامبر را ستوده است (وانک لعلی خلق عظیم) 4- اطعام  مسلمانان خصوصاً فقرا .) و هیچکدام  از این موارد مخالف شریعت نبوده بلکه اموری حسن و نیکو شمرده خواهند شد

قسمت 28

نویسنده در صفحات پایانی نوشته‌اش بحثی را در مورد شرک و کفرآمیز بودن قصیدة مبارکة برده مطرح نموده و همچون دیگر اتهامات نادرست و نابجایش امام بوصیری سرایندة این قصیده  را به شرک و کفر منسوب می‌نماید. اولاً باید گفت امام بوصیری از عالمان بزرگ دینی بوده و در عین عالم بودن، عاشق رسول گرامی بوده و اشعار نغز و روح افزایش، سالهای متمادی مورد استقبال علما و اندیشمندان و عرفا و ادبای سراسر دنیای اسلام قرار گرفته و شرحها و ترجمه‌های بسیاری از قصاید معروف او نوشته شده است، ثانیاً ایراداتی که نویسنده به برخی ابیات قصیده گرفته در واقع برداشت نادرست خود وی است والا  این قصیده، عقیده و باور تمام اهل سنت را نسبت به حضرت و یاران با وفایش می‌رساند. به عنوان نمونه برخی ایرادات مؤلف در اینجا ذکر می‌گردد: 1 – نویسنده: سراینده و گویندة بیتِ

یا اکرم الخلق ما لی من الوذ به       سواک عند حلول الحادث العمم

 (ای بزرگوارترین مخلوقات (منظور حضرت رسول)، هنگام حوادث ناگوار و مشکلات، جز پیش تو ملجأ و پناهی  برایم  نیست) را  مشرک و مرتکب شرک  اکبر می خواند، بدین دلیل که امام بوصیری  به غیر خدا پناه می‌برد، غافل از اینکه هدف امام بوصیری واسطه قرار دادن حضرت بوده، که بسیاری از بزرگان دین چنین مواردی را در نوشته‌هایشان فرموده‌اند مثلاً امام ابوحنیفه در کتاب الدر المحتار خود می‌فرماید

یا اکرم الخلق یا کنز الوری               جد لی بجودک و ارضنی برضاک

اناطامع بالجود منک لم یکن             لابی حنیفه فی الانام سواک

که  معنی  بیت دوم امام ابوحنیفه عین گفتة امام بوصیری است چرا که فرموده بغیر تو پناهی  برای ابوحنیفه درمیان خلق وجود ندارد. و تمام  توسل این بزرگان به مصداق آیة شریفة (و لو انهم  اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفرالله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحیما –  و اگر ایشان بعد از آنکه به خود ستم نمودند و نزد تو آمدند و آمرزش خدا را خواستند و رسول هم برایشان طلب بخشش  کرد، در اینصورت خدا را تواب و رحیم  خواهند یافت – سوره توبه) بوده است

در موردی دیگر مؤلف بیت (ما سامنی الدهر ضیما و...) را مصداق دیگری از شرک امام بوصیری خوانده به این دلیل که بوصیری گفته هرگاه بیمار شده‌ام و نزد حضرت رفته‌ام (منظور زیارت قبر ایشان یا توسل به روح آنحضرت است) شفا حاصل نموده‌ام. براستی آیا اگر بیماری نزد پزشک حاذقی رفته و شفا یابد و سپس بیمار در توصیف پزشک مزبور چنین جمله‌ای را بر زبان آورد، مشرک خواهد گشت؟  چطور است  که حق‌تعالی  کلام خود و عسل را در قرآن شفا توصیف فرموده  است (وننزل من القرآن ماهو شفاء للمؤمنین- فیه شفاء للناس). چگونه است که مردم همه روزه پیش پزشک می‌روند و شفا می‌یابند اما مشرک نمی‌شوند ؟!! اما امام بوصیری به واسطة وسیله قراردادن رسول مشرک می‌گردد!!! چگونه است که حضرت یعقوب پیراهن یوسف را وسیلة شفای چشمش قرار میدهد؟ اگر چون نویسنده بیندیشیم باید از این پس علم پزشکی  را علم شرک و داروخانه و مطب پزشکان را مراکز شرک و بتخانه فرض کنیم و آیا چنین نظری با روح اسلام همخوانی دارد؟؟؟

در ابیات دیگر نیز مؤلف فقط برداشتهای نادرست خود را بیان نموده  که تجزیه و تحلیل هر یک دراین نوشته مختصر  امکان‌پذیر نبوده،وبه همین دو مورد اکتفا می‌شود

در پایان باید گفت مطالب نادرست بسیار دیگری در نوشتة مورد بحث وجود داشته که مجال ذکر آن نمی‌رفت و فقط به اهم موارد اشاره‌ای گذرا گشته و خوانندگان عزیز خود به قضاوت خواهند نشست

منبع:http://tazakkor.blogfa.com  

  

 

نظرات (3)
سلام برادر بزرگوار

از این که در فضای مجازی فعالیت میکنید از شما تشکر میکنم وهمچنین از اینکه بنده را لینک کردید

دوست عزیز با توجه به اینکه بسیاری از مطالب گذاشته شده در وبلاگ بنده اسناد عربی هست و بازدید کنندگان عرب زبان هستند

اگر صلاح میدانید ینده را در وبلاگ عربیتان هم لینک کنید

متشکرم
با سلام
لطفا مرا در وبلاگی که درست کرده ام یاری نمایید ...
جزاک الله خیرا...
اﻱ اﺣﻤﻖ ﺗﻮ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻲ ﻛﻪ ﺑﺮاﺳﺘﺎﺩﻱ ﭼﻮﻥ ﺷﻴﺦ ﺯﻳﻨﻮ ر د ﺑﻨﻮﻳﺴﻲ
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد